♥ نگار ♥
یک روز استاد میخواست برنامه نویسی فلش درس بده... منم که حوصله این بچه بازیارو ندارم، رفتم یه فیلم باز کردم...
یهو دیدم موسم خودش تکون خورد و رفت فیلمو بست! فهمیدم که مهندسمون از یه اتاق دیگه داره کامپیوتر منو میبینه و کنترل میکنه.... دوباره فیلمو رو باز کردم... دیدم دوباره بست و رفت برنامه فلش رو باز کرد و قلموش رو انتخاب کرد و رو صفحه نوشت: فلش کار کن!
منم با یه رنگ دیگه زیرش نوشتم: دهنتو ببند!
بعدش سریع جامو با دوستم عوض کردم...
دوستمم که از همه جا بی خبر بود نشست جای من. بعدش یهو مهندس اومد تو کلاس و دوستمو برد بیرون...
♥ نگار ♥
خیالم را دزدیده ای
افکارم دیگر به من تعلّق ندارند
در کار دل سرگشته ام
تمام هستی ام
غرق در فریبندگی اعجاب آور تو ست
تو را در تنم حس می کنم
شعله ای لرزان
عشقی که تا ابد می سوزد
وقتی که تو در قلب من می رقصی
و تمام احساس من به تو
از میان عمیق ترین رؤیاهای خاطر من
می روید
و من بیگانه می شوم با خود
کدام موجود بهشتی می تواند
چنین مفتون کند و در دام بنشاند
جز تو محبوب من ؟!
maryam
رِفآقَت ِ مآ رو یه ِ زِلزلهـ 8 ريشتِری نِميتونست تِكون بده ؛ اَما ي ِ جِنس مخآلِف ...
maryam
یه وقتایی هست که هی بیدار میمونی
با خودت میگی الانه که زنگ بزنه
الانه که اس ام اس بده الانه که ...
و همین روال ادامه پیدا میکنه تا زمانیکه باورت میشه واقعا رفته ...!!!
اون واقعا رفته ...