یافتن پست: #بد

M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
آمدی دیوانه ام کردی و رفتی بی وفا

با غمت هم خانه ام کردی و رفتی بی وفا

مثل شمعی بودی و با یاد خود ای نازنین

تا ابد پروانه ام کردی و رفتی بی وفا
دیدگاه  •   •   •  1392/08/2 - 03:12
+8
ساناز
ساناز

درود بر کسانی که : از پاکیشان دوستی آغاز می شود؛ از صداقتشان دوستی ادامه می یابد؛ و از وفایشان دوستی پایانی ندارد ...

دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 23:59
+4
AmirAli
AmirAli
ملت میرن آتلیه عکس میگیرن.نیم کیلو فتوشاپ رو صورتشون خالی میکنن.بعد وقتی میری از نزدیک میبینیشون قصر رویاهات تبدیل میشه به یه همکف 40 متری
آخرین ویرایش توسط AmirAliA1 در [1392/08/1 - 21:51]
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 21:50
+4
ehsan mohammadi
ehsan mohammadi
من اینترنت ندارم با 3g گوشی میام خیلی بده

من دارم میرم فعلا{-7-}
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 18:24
+5
✸ Aram ♑ الهه تَــــלּـــهاے ✸
✸ Aram ♑ الهه تَــــלּـــهاے ✸
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 17:25
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
امروز از سرکار برگشتم خونه میبینم همه باهام سنگینن
هیشکی تحویلم نمیگیره ، الان فهمیدم دیشب مادرم خواب دیده من بدون
اجازشون ازدواج کردم …
اصن دقت که میکنم خدارو شاکرم رام داده خونه !
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 16:18
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 16:05
+5
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
می گم هی از ماجرایِ "دوس پسرِ مامانِ سوباسا" و
"رابطۀ بابالنگ دراز با جودی ابوت" و اینا گفتین ،
به کارتونا بدبین شدم!
نکنه اون "دمـــــــاغِ" پینوکیو نبوده که دراز میشده؟؟!!
راست بگین من طاقتش رو دارم
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 13:17
+5
ehsan mohammadi
ehsan mohammadi
بدتر از اونایی که وقتی شوخی میکنی جدی میگیرن
اونایی هستن که وقتی جدی صحبت میکنی باهاشون
فکر میکنن شوخیه
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 12:42
+3
ehsan mohammadi
ehsan mohammadi
توی یه پارک تو سیدنی استرالیا دو مجسمه بودند یک زن و یک مرد.
این دو مجسمه سالهای سال های سال روبرو هم با فاصله کمی
ایستاده بودند و در چشم های هم خیره بودند و لبخند میزدند.
یه روز صبح یک فرشته پیش آنها آمد و گفت چون شما دو مجسمه
خوبی بودبد من بزرگترین آرزو شما را برآورده خواهم کرد.من شما
را به مدت 30 دقیقه تبدیل به انسان خواهم کرد و شما کار خود را
انجام دهید.
دو مجسمه تبدیل به انسان شدن و با لبخندی به پشت درختان و
بوته ها دویدن که پشت آنها چند کبوتر بودند.فرشته زمانی که صدای
خنده های دو فرشته را میشنید بسیار خوشحال میشد.
15دقیقه گذشت و دو مسجمه از پشت بوته ها بیرون آمدند
فرشته نگاهی به ساعت کرد و گفت هنوز 15 دقیقه از وقت شما
باقی مانده نمیخواهید ادامه دهید؟
مسجمه مرد با نگاه شیطنت آمیزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:
میخواهی یک بار دیگر این کار لذت بخش را انجام دهیم؟
مسجسمه زن نگاهی کرد و گفت:
باشه اما این بار تو کبوتر نگه دار من برینم رو سرش!!!!
نکترو گرفتی لایک بززززززن
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 12:38
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ