یافتن پست: #بد

مهراوه
مهراوه
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم گرچه میدانم كه عمری در غریبی زیستم . مثل رودی بستر این خاك را طی كرده ام . تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم . در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق . لب شكست از خشكی اما همچنان می ایستم . دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود .گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم . ای فریماه شب تار یاریم كن تا بدانم سایه گمگشته ای از كیستم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 21:48
+5
مهراوه
مهراوه
بهترین اشخاص، كسانى هستند كه اگر از آن ها تعریف كردید، خجل شوند و اگر بد گفتید، سكوت كنند."جبران خلیل جبران"
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 21:20
+4
مهراوه
مهراوه
اگر کاری که می‌کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را
احمق بدانند...
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 21:17
+6
مهراوه
مهراوه
عقیده داشته باشید
هر آنچه که بتوانید تصور کنید،می توانید به واقعیت تبدیل کنید
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 21:08
+4
مهراوه
مهراوه
آتش به انسان تبدیل شد
جرمش ، سوزاندن بهشت بود .
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 21:03
+2
Alireza
Alireza
و قاف آنجا که عشق پایان میابد و نام کوچک من آغاز می شود (قیصر امین پور)
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 19:19
+8
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
مراقب افکارت باش...اونها به گفتار تبدیل می شوند
مراقب گفتارت باش...اونها به کردار تبدیل می شوند
مراقب کردارت باش...اونها به عادت تبدیل می شوند
مراقب عاداتت باش...اونها به
شخصیتت
تبدیل می شوند
آخرین ویرایش توسط sin_sin در [1391/01/15 - 18:35]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 18:33
+11
امید
امید
شعر اول حمید مصدق گفته :
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
ادامه در دیدگاه
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 18:29
+12
امید
امید
عشق یعنی زخم كوه بیستون
عشق یعنی ناله های درد وخون
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی یكه و تنها شدن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عكس یار
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی حسرت شبهای گرم
عشق یعنی یاد یك رویای نرم
عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت
عشقیعنی آخر خط بهشت
عشق یعنی گم شدن در لحظه‌ها
عشق یعنی آبی بی انتها
عشق یعنی شاعری دلسوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشقیعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله برخرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 17:56
+4
مهسا
مهسا
نمی دونیم کدوم مسئله رو اول حل کنیم : اینکه به دخترا یاد بدیم که هر پسری مزاحم نیست یا اینکه به پسرا یاد بدیم که هر دختری فاحشه نیست... {-36-}
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 17:51
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ