نیوشا
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه
نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه
بود..
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی
او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او
گذاشت و انجا را ترک کرد.
عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شدکه کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت
ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
mah3a
agha chesh meto0on ro0oze bad nbine...........\
shanbe bade uni raftim y ja az in kho0o0shgela kho0ordimmmmmm...
but injoooooooooooooooli nboooooooooooooooooooooooooooooooooood...
hala kia ino payannnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnn???
نیوشا
گفتم پرواز را به خاطر بسپار...تا يادت باشه لحظه ها رفتنين و جبران نشدني...گفتم پرنده مردني است... تا بدونیلحظههای خوب دووم ندارن و خیلی زود... میشن یه خاطره دور از دسترس...و تو به خاطر بسپار ... که هیچوقت هیچکس ارزش اشکهات و نداره و اونی... کهرفت هیچوقت لیاقت صداقتت و نداشت
maryam
دستایی رو پیدا کن که در ضعیف ترین حالتت نگهت دارن. چشمایی که در زشت ترین حالتت نگاهت کنن. قلبی رو که وقتی توی بدترین حالت هستی دوست داشته باشه ، اگر تونستی اینارو پیدا کنی بدون که عشق رو پیداکردی.
maryam
ترس پسرها از ازدواج دل بستن به یه دختر نیست دل بریدن از بقیه دخترهاست!













1390/12/15 - 20:43amiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiin

1390/12/15 - 20:44
1390/12/16 - 00:29