یافتن پست: #بی

saman
saman
در CARLO
چند وقت پیش زمانی که بستنی خیلی گران نبود یک پسر ده ساله به یک کافی شاپ رفت،موقعیکه پشت میز نشست از گارسون پرسید:

قیمت بستنی گردویی چند است؟

او گفت: 50 سنت است.

پسر از جیبش پول درآورد و آن را شمرد.

سپس پرسید:قیمت بستنی ساده چقد است؟

آنجا افراد دیگری بودند که منتظر بستنی بودند گارسون درحالیکه کمی بداخلاق و بی حوصله بود با تندی گفت:35 سنت است.

پسر دوباره پولش را شمرد و گفت:

لطفا یک بستنی ساده بدهید.

گارسون بستنی ساده را همراه با صورن حساب برای او برد.پسر بستنی اش را خورد و پولش را به صندوق پرداخت کرد.

وقتی گارسون میز را تمیز میکرد شروع به گریه کردن کرد...در گوشه بشقاب 15 سنت بابت انعام برای او گذاشته بود.
پسر به جای بستنی گردویی ،بستنی ساده گرفت تا بتواند به او انعام بدهد...............
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/6 - 17:53
+11
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عـــَــوضی کیستــــ ؟.
..
.
.
.
.
فردیست کـِ نه بهت ابراز علاقه میکنه،
نه قصد دوستی داره،
نه قصد ازدواج؛
فقط طوری رفتار میکنه باهات کـِ دیگران فک کنن رابطه ای بینتون هست.
2 دیدگاه  •   •   •  1392/05/6 - 16:52
+5
saman
saman
در CARLO
یکی از فانتزیام اینه برم یه تحقیقاتی بکنم بفهمم مسی یه رگش ایرانیه(مثلا اقاش اینا). 
بعد اونم کلی حال کنه... بعد یواشکی بگه فارسی هم بلده و اینا... 
بعد بع عنوان نماینده ملت و [!]ش راضی کنمش بیاد تیم ملی ایران بازی کنه برامون 

( چه حالی میده)... 

بعد بیاد و بازی کنه ولی بازم نریم جام جهانیو از بارسا هم بندازنش بیرون 

بعد 

با دلال بازی بیارمش استقلال کنار آرش بحرانی فوتبالشو فراموش کنه..... 

دنیا شاکی بشن که چرا لذت دیدن بازیشو تو جام گرفتیم ازشون 

و خلاصه همه بیفتن دنبال اینکه کی این کارو کرده منم افقی نباشه که حتی توش گم و گور شم..
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/6 - 17:00]
3 دیدگاه  •   •   •  1392/05/6 - 16:52
+5
saman
saman
در CARLO

اینایی که زنگ میزنن از خواب بیدارت میکنن


بعد میگن عه ببخشید خواب بودی ؟؟


دانشمندا هنوز در موردشون به نتیجه خاصی نرسیدن

دیدگاه  •   •   •  1392/05/6 - 16:37
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مامان حیف نون بهش میگه پاشو سحره....










حیف نون هم بیدار میشه
و به خوبی و خوشی سحری میخوره !
شما مشکلی داری !؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/6 - 16:34
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گفتم بیا . . .


گفت پاهایم یخ زده !


و من به پایش سوختم !


گرم شد . . .


رفت به سوی دیگری ...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/6 - 16:28
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به مامانم گفتم امشب تولدمه هااااا! گفت پس برو خونه رو مرتب کن زنگ بزنم خالت اینا بیان.
منم تریپ لوسی زدم گفتم مامان من امروز به دنیا اومدم نمی تونم که...
مامانمم رفت زیر پتو گفت منم تازه زاییدمت خستم!!!!!
خدایا این شادیا از من نگیر
دیدگاه  •   •   •  1392/05/6 - 16:22
+3
saman
saman
در CARLO

از تفریحات نسل ما :


بچه که بودیم می رفتیم از این بستنی لیوانیا میخ[!]م


وختی میخوردیم لیوانشو میذاشتیم بین گلگیر و تایر


تا وقتی که حرکت میکنیم صدا موتور گازی بده !

دیدگاه  •   •   •  1392/05/6 - 16:21
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به سلامتیه دختری که دوست پسرشو با یکی دیگه دید؛ نرفت داد و بیداد راه بندازه آبروی پسره بره. قشنگ رفت سوار ماشینش شد و جُفتشون رو زیر کرد ... خیلی هم شیکو مجلسی . . .!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/6 - 16:18
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اون بار:

من نمی خواستم باشم

اما خودش از من خواست که باشم. خود خودش

احساس کردم فرق دارم



این بار:

من میخواستم باشم

اما او نخواست که من باشم. فقط من

احساس کردم فرق دارم



نتیجه گیری ریاضی:

یه اپسیلون بیشتر بعلاوه یه اپسیلون کمتر میشود صفر

به عبارت ساده تر: هیچ فرقی با هیچ کسی ندارم.

حالا شدم مثل همه



آخیش. راحت شدم...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/6 - 16:15
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ