*vorojak*
میروم تا بار دگر مستم کند...
بی سرو
بی پا و
بی دستم کند....
یا حق
محمد
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
...
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
maryam
دل کندن اگر کار آسانی بود، فرهاد به جای بیستون دل می کند.
saeed
تو می روی و من
فقط نگاهت میکنم
تعجب نکن چرا گریه نمیکنم
بی تو،یک عمر فرصت گریستن دارم
اما برای تماشای تو،
همین یک لحظه باقیست
و همین یک لحظه،
در چشمان تو اجازه زیستن دارم!
saeed
نیستـــــی در لحظاتـــــــم
اما
لحظـــــــه ای
بی تـــــو
نیـــست ..!
Danial
ای دلــبــر عــیـسـی نـفـس تـرسـایـی
خواهم که به پیش بنده بی ترس آیی
گـه اشـک زدیـدهٔ تـرم خـشک کنی
گـه بـر لـب خـشـک مـن لب تر سایی
madar begeryad!!
1391/01/5 - 14:36 ( لايک توسط 1 کاربر )