maryam
من هیچیم نیست، حالم خوبه، گول این اشکها رو نباید خورد، میدونی که واسم مهم نیستی، اینا از شادی ان که داری میری از پیشم، بیا اینم عکسات و خاطراتت... بی معرفت تو همه ی دنیای من بودی....
saeed
دلتنگم...نه برای کسی... از بی کسی ...!!! خسته ام... نه از تکاپو... از در به دری...!!! نه دوستی ... نه یادی ... نه خاطره ی شیرینی...!!! تنهایم... تنهاتر از آن سنگ کنار جاده...!!! ... ... اما مشتاقم!!! مشتاق دیدار آن کس که صادقانه یادم کند...!!!
sasan pool
از روزی كه
میخ نگاهت شدم
مدام بر سرم می كوبی !!
t @ r @ n e
اهل تهرانم پیشهام شوفریست گاهگاهی میروم جایی سوی دوری دور دور آنجایی که شهر پیداست پیکانی دارم بهتر از هر ماشین رفته بودم سر خط دو سه تایی مسافر بزنم روزگارم بد نیست و حقوقم سر ماه راست در جیب صاحبخانه است بچهام بیتاب است و شبی در خواب دید که من بنزی دارم مشکی الگانس ناگهان از خواب پرید با نگاهی نگران گفت به من پشت صد بار گذشتن تاکسیها خواهم مرد پدری دارم بهتر از مادر من پدرم شوفر بود آن زمان گاری بود و باغی پر عطر یونجه پشت تهران شهری است که زمینی دارم که ندارد آبی به سراغ من اگر میآیید
ali rad
دل من محکمه ایست که به من میگوید : " همه را دوست بدار ،
به همه خوبی کن ،
و اگر بد دیدی ،
دل به دریای محبت بزن و بخشش کن " !
saeed
هیچی بیشتر از این جمله آدم و نمی سوزونه
که همه بهت بگن:
اگه دوست داشت نمی رفت..
میثم خضری
هیچگاه برای شخصی که از دور برایت دست تکون میده دست تکون نده…
چون دراکثـــر مواقع با تو نیست با پشت سریته..
لذا ضایع میشــــــــــی..
تو روحیـه ات تاثیر میذاره حالا بیا و درستش کن…
sasan pool
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها...
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا میبیند
از دور میگوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
sasan pool
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمیدانم
گاهی برای یادبود لحظهای کوچک
یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی
صد بار در یک روز میمیرم
حتی
یک شاخه از محبوبههای شب
یک غنچه مریم هم
برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی میکند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی میکند
اما
غیر از همین حسها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
sasan pool
دانشجویی به استادش گفت:
استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید