یافتن پست: #بی

محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
مهربانی را زمانی دیدم که کودکی می خواست آب شور دریا را با آبنبات چوبی خود شیرین کند.
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:48
+6
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:43
+4
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
اگر خاموش باشی تا دیگران به سخن بیارنت بهتر از اینه که در حال سخن گفتن دیگران خاموشت کنن...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:42
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
مامان بزرگم نذر کرده بود دانشگاه قبول بشم 30 جزء قرآن رو بخونه من دانشگاه قبول شدم 2 جزء بیشتر نخوند بهش میگم عزیز فقط 2 جزء خوندی که؟!! اونم میگه : اون رشته ای که تو قبول شدی 2 جزئشم زیادیه!!!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:34
+5
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
فردوسی حکیم بزرگ ایرانی که همه قبولش دارن میگه: که پیش زنان هرگز راز مگوی ، چو گویی ، سخن بازیابی به کوی !
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:31
+1
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
مرسی از لطفتون که قیبش کردید متشکرم فردا خودتون باید جواب کمیته امداد قزوین بدید
6 دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:25
+1
ebrahim
ebrahim
دانشجویِ عزیز ! . دوستِ تحصیلکردۀ من ! . شُمایی که فردا میخواین دُکتر و مُهندسِ این مملکت بشین ! . وااااقعا نمیدونی سَر جلسۀ امتحان باید موبایلتُ خاموش کنی؟ . نمی بینی خوابیم بیشّـــــور؟!!!!!! :|
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:17
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دکتر به یارو میگه: دوتا خبر بد دارم. اولیش اینه که تو فقط بیست و چهار ساعت زنده می مونی. یارو میگه دومیش چیه؟ دومیش اینه که دیروز یادم رفت اینو بهت بگم!!!{-33-}{-33-}{-33-}{-18-}{-18-}{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:03
+7
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند و آنها دو دوستش را کشتند. وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی، گفت: زن های وحشی آمازون از هر یک از ما خواستند چیزی را از آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند. خواسته های دو دوستم را انجام دادند و آنها را کشتند. وقتی نوبت به من رسید به آنها گفتم: لطفا زشت ترین شما مرا بکشد!{-33-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:01
+2
Hossein Behzadi
Hossein Behzadi
دختري با ظاهري ساده از خيابان گذشت که پسري در پياده رو به او گفت: چطوري سيبیلو دختر خونسرد، تبسمي کرد و جواب داد:وقتي تو ابرو بر ميداري و مو رنگ ميکني و گوشواره ميندازي من سيبيل ميزارم تا جامعه احساس کمبود مرد نکند. {-7-}{-7-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 23:59
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ