دلکَم میدانَم؛توام مثل من از بودن هاشان از عادت دادن هاشان از نبود همیشگی شان از تکرار این تابع خسته شده ای به احترام تن زخم دیده ات؛ معادله را عوض می کنَم بگذار بیایند و بروند غصه نخور عادت را خط زده ام..!
صندلی های خالی همه شبیه همدیگرند. حالا هی بشین و انتظار بکش که گرد و غبار روی صندلیها را بپوشاند و دیگر خالی بودنشان توی ذوق نزند. پنجره را که بسته باشی گرد و غبار از کجا بیاید آخر؟ گردباد که بیاید همه چیز را از جا می کَند.
غضنفر رو با دوستش تو سرقت بانک میگیرن، قاضی بهش میگه :شما محاربین حکمتون اعدامه! غضنفر میگه :یعنی چی؟ قاضی میگه :یعنی جنگ با خدا! غضنفر به رفیقش میگه بی پدر نگفتم تیر هوایی نزن! بفرما خورده به خدا!!