یافتن پست: #بی

♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
آدمی به خودی خود نمی افتد ، اگر بیفتد …
از همان سمتی می افتد که به خدا “تکیه” نکرده است
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 22:03
+2
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
هنوز هم مثل بچگیمون هرکی بیشتر باهامون بازی کنه بیشتر دوسش داریم
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 22:01
+2
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
جهان مست از می نام تو باشه
دو بیتی بسته ی کام تو باشه
شناسنامم زمانی کامله که
تو برگ دومش نام تو باشه !
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 21:59
+2
hamed noori
hamed noori
رفتم دنبالِ خواهرم از دانشگاه بیارمش

برگشتنه گشت بهمون گیر داده ، میگه خانوم کى باشن؟
منم با حالت عصبانى میگم خواهرمه! مشکلى هست؟
بعد یهو خواهرم میگه :
جناب سروان دروغ میگه !!!...
دوست دخترشم ؟؟؟؟
میگم دروغ میگه به خدا جناب سروان ؟
یارو هم مدارک ماشینُ گرفت گفت بیا کلانترى معلوم میشه!!
به خواهرم میگم مرض دارى مگه!!!!
میگه بریم کلانترى بعد بابا اینا بیان دنبالمون مامورِ ضایع بشه یه ذره بخندیم؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 21:50
+6
hamed noori
hamed noori
رفتم دستشویی پارک. تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت:

سلام حالت خوبه؟

من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم:
...
حالم خیلی خیلی توپه.

بعدش اون آقاهه پرسید:

خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟

با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم، برای همین گفتم؛

اُه من هم مثل خودت فقط داشتم از این جا رد می شدم...

وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور می شه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم:

من می‌تونم بیام طرفای تو؟

آره سؤال یه کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم:

نه، الآن یه کم سرم شلوغه!

یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:

ببین، من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی از دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده!
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 21:45
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
@asalam

از دلهره ی تو دل بریدن حیف است
حتی نفسی بی تو کشیدن حیف است
زیبای من آنگونه که تو می خندی
یک سینه برایت ندریدن حیف است
با هر تپشی دلم به من می گوید
بی عشق تو یکبار تپیدن حیف است
بی چیزم و عاشقم ولی ناز تو را
با دادن جانم نخریدن حیف است
من خسته نمی شوم ، هر چند به تو
سخت است رسیدن ، نرسیدن حیف است
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 21:40
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
پدر به دختر :
دخترم این موقع شب تو بالکن چیکار میکنی ؟
دختر : دارم ماهو میبینم بابایی !
پدر : پس بی زحمت به ماهت بگو ماشینشو خاموش کنه ، صداش نمیذاره بخوابیم !
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 21:31
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه سری مردا هستنツ

تیپ های سنگین خاصی میزنن اکثرا مشکی پوشن.

اودکلن خاص ، مثلا لالیک میزنن
مشروب فقط ویسکی و ودکا یا سنگین تر ...

قهوه رو بدون شیر و شکر میخورن ؛ تلخه تلخ !

همونایی که تنها کافه و رستوران میرن .

از دور که نگاشون میکنی ابروهاشون گره خورده تو هم ، همش فکر میکنن ...
ولی وقتی نزدیک میری و باهاشون صحبت میکنی با نگاه و آرامش خاصی باهات
حرف میزنن !

اینا بهترین آدما برا درد و دلن .

همونایی که راجبه همه چیز اطلاعات دارن و نگفته میفهمن ...

اما این مردا یه زمان مثل بقیه مردای معمولی بودن !!!

اسپورت میپوشیدن ، با صدای بلند میخندیدن ، فوتبال میدیدن ، چشم چرونی میکردن و ... خلاصه عین خیالشون نبود و رنگی بودن !

تا اینکه یه روز، یه زن تو زندگی شون اومد .

عاشق شدن ...
زنی که زندگیشون رو عوض کرد ، تنهاشون گذاشت و رفت !!!

از اون روز این مردا خیلی عجیب و خاص شدن .

خلاصه این مردا از دور خیلی خوب و جذابن ولی اگه بخوای وارد زندگیشون بشی ...

وقتی بهشون بگی دوست دارم ، غصه رو تو چشاشون میبینی ... !

انتظار نداشته باش بهت بگن منم دوست دارم !!!

مکالمه های تلفنیشون کوتاه و مختصره و اکثرا زیاد حرف نمیزنن ... برا قرارشون عجله و هیجان ندارن !

این مردا دیگه خیلی سخت اعتماد میکنن !

اگه بهشون دروغ بگی ، سعی نمیکنن ثابت کنن و مچ بگیرن و ...

بلکه یه لبخند کوچیک با چشای خمار میزنن و آروم پا میشن و میرن .

وقتی رفتن دیگه هیچ وقت برنمیگردن .

حالا حالا ها گذشت ندارن و اصلا فکر نکن دل رحمن ... !

این مردا بزرگترین دردای دنیا رو تحمل کردن ... یادت نره دیگه هر دردی
براشون درد نیست...!

و در اخر...

این مردا خیلی دیر به دست میان ولی وقتی اومدن برای همیشه میمونن .
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 19:13
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بچه همسایه مون اومده بود خونمون اومدم براش قصه بگم بخوابه گفتم:

میخوام برات قصه شنگول منگولا حبه انگورا بگم

برگشته میگه:

بیخیال برام از تجربیات عشقیت بگو :| :|
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 19:09
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺍﻭﻥ ﻗﻀﯿﻪ ﯼ ﺍﻭﻝ ﻣﺮﻍ ﺑﻮﺩ ﯾﺎ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﺭﻭ ﻭﻝ ﮐﻨﯿﺪ

ﺍﮔﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﯿﻦ ؛ ﺑﮕﯿﻦ ﺑﺒﯿﻨﻢ

ﺍﻭﻥ ﺍﻭﻝ ِﺍﻭﻝ ؛

ﺳﺎﻋﺖ ﺟﻠﻮ ﺑﻮﺩ ﮐﺸﯿﺪﻧﺶ ﻋﻘﺐ ؟
ﯾﺎ ﻋﻘﺐ ﺑﻮﺩ بردنش ﺟﻠﻮ ؟
دیدگاه  •   •   •  1392/08/28 - 19:07
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ