یافتن پست: #بی

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آقو یه سوال:

بابای شما هم موقع دیدن اخبار هی تفسیر میکنه؟؟؟
.
.
انوقت اگه شما یه كلمه حرف بزنید میگن هیس ساكت شو مگه نمی بینی داریم اخبار می بینیم؟
دیدگاه  •   •   •  1392/07/22 - 19:55
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
فامیل ما اعتقادات عجیبی داره بچش به دنیااومده بودقران بازکرده ببینه اسم بچه چی درمیاد
باباش :خداکنه کامران دربیاد (خدامریضای شمام شفا بده)
حالا بگوچی دراومده؟
تبت یدی ابی لهب وتب! هیچی الان یه ابولهب تو فامیل داریم ایشالابعدی ابن ملجمه
دیدگاه  •   •   •  1392/07/22 - 19:35
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ما بچه که بودیم مامانمون یه دمپایی داشت
که اگه تو دعوا پرت میکرد طرفت و جاخالی نمیدادی مرگ مغزی میشدی!
حالا ماماناى امروزى میخوان تنبیه کنن میگن:
آیپد جدید که اومد دیگه برات نمیخریم پسر بی تربیت، باید با همون آیپد قبلیت بسازى
دیدگاه  •   •   •  1392/07/22 - 19:29
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

كار از فرهنگ سازی گذشته
باس منقرض شیم یه گونه جدید بیاد
دیدگاه  •   •   •  1392/07/22 - 18:37
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
( یه توپ دارم قلقلیه ) پَ نه پَ شش ضلعی نامنتظمه…
( میزنم زمین هوا میره ) پَ نه پَ می خواستی زمینو حفر کنه برسه مرکز زمین…
( نمی دونی تا کجا میره )پَ نه پَ می دونم نمیگم که ریا نشه…
( من این توپو نداشتم ) پَ نه پَ داشتی ، رو نمی کردی…
( مشقامو خوب نوشتم ) پَ نه پَ همش برو دنبال یللّی تللّی…
( بابام بهم عیدی داد ) پَ نه پَ می خواستی روز مادر بهت کادو بده…
( یه توپ قلقلی داد ) پَ نه پَ می خواستی یه دونه بی ام ۷۳۰ بهت بده !!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/22 - 18:33
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به جان خودت بیفت !

خودت خودت را بساز!

وگرنه « دیگران » به تــــــو « شکل » می‌دهند.!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/22 - 18:27
+2
xroyal54
xroyal54
دقت کردین وقتی عاشقی مخاطب مورد نظرت و نداری ولی وقتی میری تازه طرف یادش میوفته باید عاشقت باشه ولی انقد دیر شده که نه تو هستی که عاشق شدنش و ببینی نه اون دیگه میتونه عشقش و بهت ثابت کنه....
دیدگاه  •   •   •  1392/07/21 - 21:58
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یادش بخیر یه زمانی توو مدرسه با دوستمون هماهنگ می کردیم که :
تو اجازه بگیر برو بیرون منم ۲دقیقه دیگه میام!
بعد معلم عقده ای می گفت صبر کن تا دوستت بیاد بعد برو…..
من که حلالشون نمی کنم!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/21 - 19:04
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مراحل ترس من در زندگی

دو سالگی : عباس اقا قصاب :|
چهار سالگی : نمکی :|
شش سالگی: بچه دزد :|
...پانزده سالگی : تاریکی :|
هفده سالگی : جن :|
بیست و دو سالگی : تموم شدن حجم اینترنت :))
دیدگاه  •   •   •  1392/07/21 - 18:40
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تو جاده تصادف شده بود…
همه جمع شده بودن .............منم واسه اینکه صحنه رو از نزدیک ببینم از اون ور داد زدم گفتم: برید کنار من مادرشم!!

وقتی رسیدم دیدم اونی که تو خیابان افتاده یه الاغه!!
.
.
.
.
هیچی دیگه اون وسط مسطا چندتا خانم و آقا از شدت پاره گی به دلیل خنده به درجه رفیع شهادت نائل شدن……

بعله…مااینیم دیگه.......)))))))))
دیدگاه  •   •   •  1392/07/21 - 18:38
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ