یافتن پست: #بی

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پسره رفته رو صفحه فیسبوک نتانیاهو نوشته:

«ما تو ایران مشکل جین نداریم ولی رانی که می خوریم، یه تیکه میوه تهش گیر می کنه که نمیشه خورد، این رو پیگیری کن بی زحمت!»
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 22:15
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نشستیم داریم فیلم میبینم

یه جا تو فیلمه یارو از الناز شاکردوست پرسید:

اسمت چیه اونم گفت: سارا

یه دفه بابابزرگم گفت: مثه سگ دروغ میگه پتیاره اسمش النازه
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 22:12
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:34
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥



هروقت تونستی برف رو سیاه کنی
کلاغ را سفید کنی
هروقت تونستی آتش را ببوسی
تو آب نفس عمیق بکشی
هروقت تونستی اشک سنگ رو ببینی
شادیه غم را ببینی
اون موقع من تو را فراموش خواهم کرد بی انصاف ....




دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:33
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:32
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:22
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:17
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
وصیت کردم هرکی تو مراسم ختمم گفت:”خدابیامرزتش،راحت شد”
با لبه ی سینیه حلوا بکوبن دهنش اونم راحت شه بیاد پیش من!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:14
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:06
+1
xroyal54
xroyal54
در روزگــــــار های قدیــــــم جزیـــــــــــــره ای دور افتاده بود که
همه ی احـــــــساسات در آن زندگـــــــــی می کردند.
شـــــادی، غــــــم، دانــــــش، عــشــــــق و باقی احـــــساسات.
روزی به همه ی آنها اعلام شد که جزیره در حالِ غرق شدن است!!
بـنــــابـــرایـــــن هریــــک شــروع به تعــمـــیر قایــقـهایشان کردند.

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا..
اما عشـــق تصمیم گرفت که تا لحظه ی آخـــر در جزیره بماند!
زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود، عشق تصمیم گرفت تا
برای نجــــــــات خــــود از دیـــــــــــــگران کـــمــکـــــ بخواهد.
در همین حال او از ثروت که با کشتی باشکوهش در حال گذشتن از آنجا بود
کــــــــــــمــــــکــــــــــــــــــــ خواســـتـــــــــــ !!

" ثروت، مرا هم با خود می بری؟؟؟!! "
ثروت جواب داد: نه نمی توانم! مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست،
که من دیگر جایی برای تو ندارم.
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد!

" غرور، لطفا به من کمک کن! "
" نمی توانم عشق! تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی! "
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود کمک خواست!

" غم، لطفا مرا با خود ببر! "
" آه عشق؛ آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم! "
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که
اصلا متوجه عشق نشد!

ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق! من تو را با خود می برم! "
صدای یک بزرگتر بود؛

عشق آن قدر خوشحال شد که فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد!
هنگامی که به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت!
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است،
از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟؟؟ "
دانش جواب داد: " او زمان بود! "
" زمان؟؟!!! اما چرا به من کمک کرد؟؟؟!! "
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
" چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند! "
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 20:53
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ