یافتن پست: #بی

♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 18:16
+6
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 18:15
+6
saman
saman

در آسمان درها نهی در آدمی پرها نهی


 


                        صد شور در سرها نهی ای خلق سرگردان تو


عشقا چه شیرین خوستی عشقا چه گلگون روستی


                           عشقا چه عشرت دوستی ای شادی اقران تو


ای بر شقایق رنگ تو جمله حقایق دنگ تو


                               هر ذره را آهنگ تو در مطمع احسان تو


ای خوش منادی‌های تو در باغ شادی‌های تو                         


                  بر جای نان شادی خورد جانی که شد مهمان تو


من آزمودم مدتی بی‌تو ندارم لذتی          


                           کی عمر را لذت بود بی‌ملح بی‌پایان تو



                                          (مولانا)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 18:11
+4
saman
saman

از غم خبری نبود اگر عشق نبود



دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود



بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود



این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود



از آینه ها غبار خاموشی را



عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود



در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است



از این همه دل چه سود اگر عشق نبود



بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود



دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود



از دست تو در این همه سرگردانی



تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 16:32
+3
saman
saman


ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی





چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی







تو که آتشکده عشق و محبت بودی




چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی







به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را




که خود از رقت آن بیخود و بی هوش شدی







تو به صد نغمه زبان بودی و دلها همه گوش




چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی







خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من




نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی







تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تست




تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی







ناز می کرد به پیراهن نازک تن تو




نازنینا چه خبر شد که کفن پوش شدی







چنگی معبد گردون شوی ای رشگ ملک




که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی







شمع شبهای سیه بودی و لبخند زنان




با نسیم دم اسحار هم آغوش شدی







شب مگر حور بهشتیت به بالین آمد




که تواش شیفته زلف و بناگوش شدی







باز در خواب شب دوش ترا می دیدم




وای بر من که توام خواب شب دوش شدی







ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت




به چه گنجینه اسرار که سرپوش شدی







ای سرشگ اینهمه لبریز شدن آن تو نیت




آتشی بود در این سینه که در جوش شدی







شهریارا به جگر نیش زند تشنگیم




که چرا دور از آن چشمه پرنوش شدی



دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 16:28
+3
saman
saman

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن


من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن


به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای


دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن


دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست


ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن


ز روزگار میاموز بی وفایی را


خدای را که دگر ترک بی وفایی کن


بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست


تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن


شکایت شب هجران که می تواند گفت


حکایت دل ما با نی کسایی کن


بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم


تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن


نوای مجلس عشاق نغمه ی دل ماست


بیا و با غزل سایه همنوایی کن

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 16:22
+3
saman
saman
سلام ای شب معصوم




سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را




به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی




و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها




ارواح مهربان تبرها را می بویند




من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرف ها و صداها می آیم




و این جهان به لانه ی ماران مانند است




و این جهان پر از صدای  پای مردمانی است




که همچنان که ترا می بوسند




در ذهن طناب دار ترا می بافند.

 

           (فروغ فرخزاد)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 16:10
+3
saman
saman

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق دیوانه که بودم


در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید،


عطر صد خاطره پیچید


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم


تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه، محو تماشای نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


خوشه ی ماه فرو ریخته در آب


شاخه ها دست بر آورده به مهتاب


شب وصحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید  گفتی:


"که از این عشق حذر کن!


لحظه ای چند بر این آب نظر کن


آب آیینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا، که دلت با دگران است.


تا فراموش کنی، چندی ازین شهر سفر کن"


با تو گفتم: " حذر از عشق؟  ندانم


سفر از پیش تو، هرگز نتوانم،


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم، نتوانم."


اشکی از شاخه فرو ریخت


مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت...


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم


پای در دامن اندوه کشیدم


نگسستم، نرمیدم.


رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم


نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم


نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم..

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 15:01
+3
saman
saman


عالم همه زین میکده بیهوش برآمد




چون باده ز خم بیخبر از جوش برآمد






چندانکه گشودیم سر دیگ تسلی




سرپوش دگر از ته سرپوش برآمد






حرفی به زبان آمده صد جلدکتاب‌ست




عنقا به خیال که فراموش برآمد






ای بیخبران چارهٔ فرمان ازل نیست




آهی‌که دل امروز کشد دوش برآمد






بی‌مطلبی آینه‌، جمعیت دلهاست




موج‌گهر از عالم آغوش برآمد






کیفیت مو داشت‌ گل شیب و شبابت




پیش ازکفن این جلوه سیه‌پوش برآمد






این دیر خرابات خیالی‌ست که اینجا




تا شعلهٔ جواله قدح‌نوش برآمد






دون‌طبع همان منفعل عرض بزرگی‌ست




دستار نمود آبله پاپوش برآمد






بر منظر معنی‌که ز اوهام بلندست




نتوان به خیالات هوس ‌گوش برآمد






صد مرحله طی‌کرد خرد در طلب اما




آخرپی ما آن طرف هوش برآمد






از نغمهٔ تحقیق صدایی نشنیدیم




فریاد که ساز همه خاموش برآمد






دیدیم همین هستی ما زحمت ما بود




سر آخر کار آبلهٔ دوش برآمد






بیدل مثل کهنهٔ افسانهٔ هستی




زین گوش درون رفت و از آن گوش برآمد



دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 14:41
+4
saman
saman

پر کن پیاله را کین جام آتشین 


دیری است ره به حال خرابم نمی برد! 


این جامها که در پی هم می شود تهی 


دریای آتش است که ریزم به کام خویش  


گرداب می رباید و آبم نمی برد! 


من با سمند سرکش و جادویی شراب 


تا بیکران عالم پندار رفته ام  


تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم 


تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی  


تا کوچه باغ خاطره های گریز پا 


تا شهر یادها 


دیگر شراب هم  


جز تا کنار بستر خوابم نمی برد! 


هان ای عقاب عشق 


از اوج قله های مه آلود دوردست! 


پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من 


آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!  


آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!  


در را ه زندگی  


با این همه تلاش و تمنا و تشنگی  


با این که ناله می کنم از دل که : 


آب......... آب..........!  


دیگر فریب هم به سرابم نمی برد  


پر کن پیاله را ! 


 


(فریدون [!])

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 14:38
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ