یافتن پست: #بی

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
انصاف نیست …

دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی …

و آنقدر بزرگ باشد …

که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی …
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:49
+4
saman
saman

نقش من در بازی دنیا سیاهی لشگر است
آتشی هستم که تنها حاصلش خاکستر است
ظاهرآ هستم میان مردم اما نیستم
نیستی هم از چنین بیهوده بودن بهتر است


[محتشم فتحی آذر]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:47
+4
saman
saman

نامی‌ نداشت.نامش‌ تنها انسان‌ بود؛


و تنها دارایی‌اش‌ تنهایی. گفت: تنهایی‌ام‌ را به‌ بهای‌ عشق‌ می‌فروشم. کیست‌ که‌ از من‌ قدری‌ تنهایی‌ بخرد؟
هیچ‌کس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهایی‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهایی‌ از بهشت، رازهایی‌ از خدا.
با من‌ گفت‌و گو کنید تا از حیرت‌ برایتان‌ بگویم… هیچ‌کس‌ با او گفت‌وگو نکرد.و او میان‌ این‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ کوچکش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت.
غاری‌ در حوالی‌ دل. می‌دانست‌ آنجا همیشه‌ کسی‌ هست. کسی‌ که‌ تنهایی‌ می‌خرد و عشق‌ می‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ کردیم‌ و نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.سیصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ یا نه، کمی‌ بیش‌ و کمی‌ کم.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ کرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنید؛ و نمی‌دانیم‌ آیا در غار خوابیده‌ بود یا نه؟
اما از غار که‌ بیرون‌ آمد بیدار بود، آن‌قدر بیدار که‌ خواب‌آلودگی‌ ما برملا شد. چشم‌هایش‌ دو خورشید بود، تابناک‌ و روشن؛ که‌ ظلمت‌ ما را می‌درید.
از غار که‌ بیرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تنی‌ نحیف‌ و رنجور. اما نمی‌دانم‌ سنگینی‌اش‌ را از کجا آورده‌ بود،
که‌ گمان‌ می‌کردیم‌ زمین‌ تاب‌ وقارش‌ را نمی‌آورد و زیر پاهای‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شکست.از غار که‌ بیرون‌ آمد، باشکوه‌ بود.
شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتنی. اما دیگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دریا دریا سکوت‌ نوشیده‌ بود.
و این‌ بار ما بودیم‌ که‌ به‌ دنبالش‌ می‌دویدیم‌ برای‌ جرعه‌ای‌ نور، برای‌ قطره‌ای‌ حیرت. و او بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بگوید، می‌بخشید؛ بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بخواهد.
او نامی‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارایی‌اش، تنهایی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:41
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گریــــــه شاید زبان ضعـــف باشد
شاید کودکــانه ..شاید بی غــرور …
اما هر وقت گونه هــــایم خیس می شـــود
می فهمــــم نه ضعیفم ..نه کودکم.. بلکه پر از احساســـم …
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:22
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:20
+5
saman
saman

تا زمانی که ذهنت برده باشد،


جسمت بیگاری خواهد داد.


 

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:13
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
این شعر به صورت عمودی وافقی یک جور خوانده می‌شود (ماتریس متقارن ادبی)

از چهره .. افروخته .. گل را .. مشکن !

افروخته .. رخ مرو .. تو دگر .. به چمن !

گل را .. تو دگر .. مکن خجل .. ای مه من !

مشکن .. به چمن .. ای مه من .. قدر سخن !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:13
+4
nanaz
nanaz

ینی اگه روزی بفهمم کسی دوسم داشته و بهم نگفته
آنچنان میزنمش که بره سینه قبرستون
خب........ (بده) من اینجا دارم تو تنهایی از آمپاس شدید میمیرم بعد تو نمیای بگی؟
خب لامصب پاشو بیا بگو دیگه


دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:11
+5
nanaz
nanaz

مصرف روزانه یک سیب از سکته قلبی جلوگیری میکنه. همین ثابت میکنه که اگه جای یه سب از دوسیب استفاده کنیم سکته مغزی رو هم ساپورت میکنه.... اگه دوسیب نعنا باشه که دیگه امراض گوارشی ام سراغمون نمیادو کلا ساپورت میشیم
سلامتی همه قلیونیا....


دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:09
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
هـر " 2مـــــون خـــیــانــت" کردیــم،

"مـــــن" شب ها با "گـــریـه" میخوابیــدم؛

و تــــــــــــــو...

با غـــریــبـــه !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:04
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ