چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی چقدر هم تنها! خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی! و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه ، وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای هست اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست دچار باید بود و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی که غرق ابهامند؟ نه، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز و او و ثانیه ها روی نور می خوابند و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند و خوب می دانند که هیچ ماهی هرگز، هزار و یک گره رودخانه را نگشود...