دلم تنگ میشود ، گاهی برای یک " دوستت دارم " ساده، دو " فنجان قهوی تلخ "، سه " روز " تعطیلی در زمستان، چهار " خنده ی بلند و پنج " انگشت " دوست داشتنی ات
اگر سهمی از فردا داشتم... که هیچ....... اما اگر فردا سهم من نبود... به یاد این همه سادگی... یک یادش بخیر ساده... از سهم خودت برایم کنار بگذار... تا لااقل تلافی کرده باشی... ............امروزی را... که... تمام سهمم را برای دلتنگیت کنار گذاشت
دلم که می گیرد کودک می شوم ... کفش هایم تا به تا می شوند ... دستانی می خواهم که آرامم کنند ... مهربوونی که به فکر دلتنگی هایم شود ... و گلویی که بغض امانش را نبرد ... بهانه گیر می شوم ... نق می زنم که این را می خواهم .... که آن را می خواهم ... ولی هیچکس نمی داند ؛ که به جز تو هیــــــــچ نمی خواهم ...
چه قدر وحشتناک است که هیچ کس دلش برای من تنگ نشد .حتی او که می پنداشتم جزئی از خودم است . یاد سخن همسایه ام کردم که میگفت : به سایه ها دل نبند ...راست می گفت!!!