چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند
گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی !!!
چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند
گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی !!!
میدونی درد من از فــــــــــراق تــــو چگونه بود
دل آشفتــه ی من ز داغ تــــــو دیــــــوونه بود
میدونی چرا چنین شکستـــــــــه و نزار شدم
آخه عکست توی قاب رو میز من تـو خونه بود
ترسم زغمت این دل و دیــوانه بمیرد
دور از تو در این غـــربت بیگانه بمیرد
آمال من اینست که در گلشن رویت
برشمع وجــــــود تو چـو پروانه بمیرد
برگیر دل و . در بر دلــــــــدار بیا با ساغــری از می توای یار بیا
ساز دل ما کوک زآوازهء توست با یک غــــــــــزل ناب بدیدار بیا
تا آخر عمر در دلــــم خواهی ماند
تنها تو چراغ محفلم خواهی ماند
ای پاکترین زلال جــــــــوشان دلم
ای آینه در مقابلــــم خواهی ماند
شـراب عشق تنها توئی شمع وگل وپروانه ام تنها منم کـزعشق تودیـوانه ام تنها توئی جا م شراب عشق من تنها منم کـزجا م تومستا نه ام
ای چشم خمارین تو و افسانه نازت وی زلف کمندین من و شبهای درازت شبها منم و چشمک محزون ثریا با اشک غم و زمزمه راز و نیازت خود کیستی ای نغمه نوازنده بی سیم امشب به جگر می خوردم زخمه سازت باز آمدی ای شمع که با جمع نسازی بنشین و به پروانه بده سوز و گدازت سر کن به شب و ناله شبگیر من ای دل تا شبرو عشقیم نشیب است و فرازت خواننده نمازم من اگر قبله ندانم ای کعبه دلها که بخوانم به نمازت
چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک وساده پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس تو ذهن کوچه های آشنایی پر شده از پاییز تن طلائی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخهء خشک پیچک تنهایی