یافتن پست: #تو

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چایى كه میریزى همون لحظه داغ باید بخورى وگرنه بمونه تو این هوا داغتر میشه حتــــــــــی !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:41
+3
saman
saman

همواره عشق بی خبر از راه مي رسد


چونان مسافري که به ناگاه مي رسد


وا مي نهم به اشک و به مژگان تدارکش


چون وقت آب و جاروي اين راه می رسد


اينت زهي شکوه که نزدت سلام من


با موکب نسيم سحرگاه مي رسد


با ديگران نمي نهدت دل به دامنت


چونانکه دست خواهش کوتاه مي رسد

ميلي کمين گرفته پلنگانه در دلم 


تا آهوي تو کي به کمينگاه مي رسد! 


هنگام وصل ماست به بام بزرگ شب


وقتي که سيب نقره اي ماه مي رسد


شاعر!دلت به راه بياويز و از غزل


طاقي بزن خجسته که دلخواه مي رسد



زنده ياد (حسين منزوي)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:40
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نقل شده که هرکسی^ لایکش^ را از بنده های خدا دریغ کنه،...!!!
تو جهنم کامنت داغ در حلقش میریزن !!!!
حالا ما گفته باشیم..
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:38
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یکی از تفریحات دهه شصتیا و هفتادیا این بود که
به یکی میگفتن پیشونیتو پاک کن و در همین حین چونشونو میخاروندن،
بعد اون یارو گیج میشد چونشو پاک میکرد !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:24
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻣﺮﺍﺣﻞ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻲ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ :
-1ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ
-2 ﻗﺴﻢ ﺩﺍﺩﻥ ﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﻃﺮﻑ ﻣﻘﺎﺑﻞ
-3 ﺗﻮﺳﻞ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺑﺪﻳﻦ ﺷﺮﺡ ﮐﻪ ﻣﻴﻮﻩ ﻳﺎ ﻏﺬﺍﻱ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺭﻭ ﻃﻲ ﻳﮏ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺁﮐﺮﻭﺑﺎﺗﻴﮏ ﺑﻪ ﻟﺒﺖ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﻣﻴﮑﻨﻦ ﻭ ﻣﻴﮕﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﻫﻨﻲ ﺷﺪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺨﻮﺭﻱ
-4 ﺍﻳﺠﺎﺩ ﺣﺲ ﺗﺮﺣﻢ ﺩﺭ ﻣﻬﻤﺎﻥ ، ﻣﻴﮕﻦ "ﻳﻨﻲ ﺗﻮ ﻓﮏ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﻣﺎ ﺑﺪﺑﺨﺘﻴﻢ ﮐﻪ ﻫﻴﭽﻲ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﻱ ؟
-5 ﺗﻴﺮ ﺧﻼﺹ : ﺑﺨﻮﺭ ﺣﻴﻔﻪ ، ﺍﮔﻪ ﺑﻤﻮﻧﻪﻣﺠﺒﻮﺭﻳﻢ ﺩﻭﺭ ﺑﻨﺪﺍﺯﻳﻢ :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 15:19
+1
saman
saman

همه شب نالم چون نی ، که غمی دارم


دل و جان بردی ، اما نشدی یارم


با ما بودی ، بی ما رفتی.


چون بوی گل به کجا رفتی؟


تنها ماندم ، تنها رفتی


چون کاروان رود...


فغانم از زمین بر آسمان رود


دور از یارم ، خون می بارم


فتادم از پا به ناتوانی


اسیر عشقم ، چنان که دانی


رهائی از غم نمی توانم


تو چاره ای کن که میتوانی


گر ز دل برآرم آهی


آتش از دلم خیزد


چون ستاره از مژگانم


اشک آتشین ریزد.


چون کاروان رود


فغانم از زمین


بر آسمان رود


دور از یارم خون می بارم


نه حریفی تا با او غم دل گویم


نه امیدی در خاطر که تو را جوبم


ای شادی جان ، سرو روان،


کز بر ما رفتی،


از محفل ما ، چون دل ما


سوی کجا رفتی؟؟


تنها ماندم ، تنها رفتی


چو ن بوی گل به کجا رفتی؟؟


به کجائی غمگسار من


فغان زار من بشنو...... باز آ


از صبا حکایتی از روزگار من بشنو


باز آ ..... باز آ..............سوی رهی


چون روشنی از دیده ما رفتی


با قافله باد صبا رفتی


تنها ماندم ، تنها ماندم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 14:34
+3
saman
saman
ای عشق من کو عهد و پیمانت؟

آواره شد مرغ غزل خوانت

نه کسی دمسازم شد

نه دلی همرازم شد، چه کنم؟

شاهد غمهایم همه شب سایه لرزانم

خاطره ها دارم به تو ای عشق گریزانم

تا کی باید به نیمه شبها، بشمارم من ستاره ها را؟، بس کن دوری تو بیا

عشق و بی تابی ها، رنج و بی خوابی ها، تو بیا خوابم کن؛ آتشم، آبم کن

بشنو قصه تالخ شبهایم را، بشنو نغمه قلب تنهایم را

من  ای صبا  رفتن به کوی دوست ندانم

تو می روی به سلامت سلام ما برسانی

صدای من در ظلمت شب، در آسمانها پرگیرد

بیا که با تو این دل من، سرود عشق از سرگیرد

به خدا از کلبه من، نور و شادی رفته دگر

هر شب من منتظرم، با چشم تر

شاهد غمهایم، همه شب، سایه لرزانم

خاطره ها دارم به تو ای عشق گریزانم

(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 14:32
+4
saman
saman
جوانلئق یلکندیر قوجالئق سئکان

سئکان سئز یلکنلر بَرَ بیتیر مز

اوز کوکو اوستونده بیتَن هر اینسان

دو لایی یوللاردا اوزون ایتیر مز


(پر فسور هشترودی){-1-}
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 14:30
+4
saman
saman


ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر





بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر







از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست




کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر







این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است




دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر







تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد




هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر







دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد




بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر







اندیشه از محیط فنا نیست هر که را




بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر







در هر طرف ز خیل حوادث کمین‌گهیست




زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر







بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار




روز فراق را که نهد در شمار عمر







حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان




این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

(نجیب زاده)



دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 14:27
+3
saman
saman

اي ساز برو دوش تو پيراهن کاغذ



تا چند بهر شعله زني دامن کاغذ





کس نيست که بر خشکي طبعت نستيزد


گر آتش و گر آب بود دشمن کاغذ





بي کسب هنر فيض قبولي نتوان يافت


تا حفظ نمايد نتوان خواندن کاغذ





هر نامه بيمطلب ما جاي رقم نيست


قاصد نفسي سوخته در بردن کاغذ





گر آگهي آئينه ات از زنگ بپرداز


اي علم تو مصروف سيه کردن کاغذ





سهل است بهر شيشه دلي تيغ کشيدن


دارد نم آبي شرر خرمن کاغذ





هر نقطه که از شوخي خال تو نويسند


آرام نگيرد چو شرر بر تن کاغذ





از راه تو آسان نرود نقش جبينم


خط پنجه ديگر زده در دامن کاغذ





تسليم من از آفت گردون نهراسد


بر هم نخورد حرف به پيچيدن کاغذ





ثبت است جواب خط عاشق بدريدن


درياب صرير قلم از شيون کاغذ





فرياد که در مکتب بيحاصل امکان


يک نسخه نيرزيد بگرداندن کاغذ





(بيدل) دل عاشق بهوس رام نگردد


اخگر نشود تکمه پيراهن کاغذ





اي شعله نهال از قلمت گلشن کاغذ


دود از خط مشکين تو در خرمن کاغذ





خط نيست که گل کرد ازان کلک گهربار


بر خواسته از شوق تو مو بر تن کاغذ





با حسرت دل هيچ نپرداخت نگاهت


کاش آئينه ميداشت فرستادن کاغذ





لخت جگرم سد ره ناله نگرديد


پنهان نشد اين شعله به پيراهن کاغذ





از وحشت آشوب جهان هر چه نوشتم


افشاند خط از خويش پرافشاندن کاغذ





سهلست باين هستي موهوم غرورت


آتش نتوان ريخت بپرويزن کاغذ





با تيغ توان شد طرف از چرب زباني


در آب چو روغن نبود جوشن کاغذ





بر فرصت هستي مفروشيد تعين


گو يکدوشرر چين نکشد دامن کاغذ





چون خامه خجالت کش اين مزرع خشکيم


چيديم نم جبهه زافشردن کاغذ





(بيدل) سر فواره اين باغ نگونست


تا کي بقلم آب دهي گلشن کاغذ


(بيدل دهلوی) 





دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 14:25
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ