یافتن پست: #تو

سحر
سحر
اینم اختصاصی برای من و تو
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 20:44
+4
mehrshad kabiri
mehrshad kabiri
کمپوت باز کردیم بخوریم ، به مامانم میگم : مامان فکرکنم مزش عوض شده...
میگه : آره میگم : بریزمش دور ؟
میگه : نه بزار تو یخچال بابات میاد میخوره !!!!!!!!!!!!!!!
4 دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 20:38
+5
ebrahim
ebrahim
دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت ...
دختر : آروم تر من ميترسم
پسر : نه داره خوش ميگذره
دختر : اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه
پسر : پس بگو دوستم داري
دختر : باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر
پسر : حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)
پسر : ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟ اذيتم ميکنه
و.....
-------------------------------------------
روزنامه هاي روز بعد : موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد .. موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت ..!

حقيقت ماجرا اين بود که پسر وقتي سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه ، در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره ♥
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 20:26
+6
ebrahim
ebrahim
دافيـــم عکس بابام رو تو گوشیم دیده میگه: واااااای ابی ، چقد بابات گوگولیه ، من عاشقش شدم !!
یعنی شرم و حیا رو قورت داده یه آبم روش :|‌ !
به بابام جریانُ گفتم ..
حالا شبی گیر داده میگه : پسر بابا بیا یه چَنتا عکس خوشگل ازم بگیر :| !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 20:16
+5
ebrahim
ebrahim
" اینجا چه گهی میخوری تـو "
.
.
.
.
.
.
واکنش شاد دو ایرانی به هنگام دیدنِ هم در یک جای غریب :| !
4 دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 20:13
+8
ebrahim
ebrahim
همه چيز از يه بطري بازي شروع شد ؛
كمي بعد از نيمه شب ،
روي يك ميز شش نفره همه مست و خراب ...!!
بطري چرخيد ، چرخيد و چرخيد ...
... همه چشمها به چرخشش بود !
... ... حركتش كم شد
كم تر و كم تر ...!!
تا بالاخره ايستاد !
سرش به طرف من بود به هر حال من بايد اطاعت مي كردم
با چشم مسير سر تا انتهاي بطري رو طي كردم !
آخرش رسيد به اون ...
نگاهم كرد و خنديد !
بلند بلند مي خنديد !
دليل خنده هاش رو نمي فهميدم تا اينكه ساكت شد و خيره به من !
به لباش چشم دوخته بودم منتظر اينكه بگه رو دستات راه برو يا صورتت رو با سس بشور ...
يا يه چيزي مثل همينا ...!!
كه يهو كوبيد روي ميز و ابرو هاشو تو هم كرد ...!!
گفت : حكم ؛
... عاشقم شو ...!!
و من بايد عمل مي كردم اين قانون بازي بود ...!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 20:09
+7
ebrahim
ebrahim
بابام حسرت زمان باباش را میخورد،
منم حسرت زمان بابام،
اما اگه پسر من بخواد حسرت زمان منو بخوره،
همچین با پشت دست میزنم تو دهنش، که نفهمه از کجا خورده...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 19:45
+8
sasan pool
sasan pool
دود سیگارم را بیشتر از تو دوست دارم...کم رنگ هست...اما دو رنگ نیست
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 19:31
+3
mehrshad kabiri
mehrshad kabiri
امروز تو دانشگاه علامه با ديدن اين داف و پاف دهه هفتادي فهميدم كه دهه شصتيها نسل سوخته نيستند كلن نسلي هستم كه هم جزغاله شديم و هم ته گرفته ايم ..!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 19:28
+4
sasan pool
sasan pool
اسمش را میگذاریم؛دوست مجازی اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته . . خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ...وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد وقت میگذاردبرایم، وقت میگذارم برایش . . نگرانش میشوم دلتنگش میشوم . . وقتی درصحبت هایم،به عنوانِ دوست یاد میشود مطمئن میشوم که حقیقی ست . . هرچند کنارهم نباشیم هرچند صدای هم راهم نشنیده باشیم، من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم هرکجا که باشد --- پس دوست من در دنیای مجازی دوستت دارم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 19:18

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ