محسن رضایی ناظمی
سلام ، بعد از ظهرتون بخیر و شادی
ronak
نفس نمیکشد هوا، قدم نمیزند زمین،،، سکوت میکند غزل،،،، بدون تو یعنی همین...
ronak
گفت:سلام! گفتم:سلام! معصومانه گفت:میمانی؟ گفتم:توچطور؟ محکم گفت:همیشه میمانم. ... روزهاگذشت. روزی عزم رفتن کرد...! گفتم:توکه گفته بودی میمانی...؟! گفت:نمیتوانم! قول ماندن به دیگری داده ام......! بایدبروم..............
ronak
من هنوزم... از بازی کلاغ پر.. میترسم! میترسم بگویم "تو"... و آرام بگویی پر!...
درود
1390/10/26 - 15:36مرسی اقایی
1390/10/26 - 15:39