یافتن پست: #تو

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یکی از بزرگترین دغدغه های زندگیم اینه که وقتی یکی داره باهام حرف میزنه من باید تو کدوم چشمش نگاه کنم؟ راست؟ چپ؟ وسط پیشونیش؟ دماغش؟ هیچکدام؟<img src=(" title=":((" /><img src=(" title=":((" /><img src=(" title=":((" />
دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 20:01
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

تو مترو امروز یه دختره جلوم نشسته بود اول خواب بود

بعد بلند شد ساندویچش رو از کیفش درآورد و خورد

بعد گلابی خورد

بعد آب معدنی خورد

و آخرش نخ دندون کشید

منتظر بودم لخت شه یه دوش هم بگیره

که دیگه پیاده شد

دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:50
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

یکی از دغدغه های زندگی من اینه که






بدونم قیافه ما آدما اون قیافه ایه که تو آینه میبینیم



یا اون قیافه ایه که وقتی از خودمون عکس میگیرم میبینیم ؟!

دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:48
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

به رود گفتمچرا اینقدر زلالی ؟!


گفت ششششششششششششش !






چیه ؟ صدای آبِ دیگه !


توقع داشتی حرف بزنه ؟


قیافه شو … لابد دانشجو هم هستی ؟!

دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:44
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:36
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺗﻮ TV ﺗﺒﻠﯿــﻐﺎﺕ ﻣﯿﮑﻨﻦ
LG ﺑﻪ ﻣﺸــﺘﺮﯾﺎﻥ ﺑﻪ ﺍﺯﺍﯼ ﻫــﺮ ﮔﻞ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺗﻮ ﺟـﺎﻡ
ﺟﻬﺎﻧــﯽ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﻣﯿﺪﻩ
ﺧُﻮ کصافط ﺑﮕــﻮ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﻧﻤـﯿﺪﻡ ﺧﻮﺩﺗُﻮ ﺭﺍﺣــﺖ ﮐﻦ
ﺩﮔــــ |:
دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:35
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

دخترا یه گوشی میخرن به ضخامت ۵ میلیمتر


که راحت بره تو جیبشون


بعدش بهش یه عروسک می بندن


به ضخامت ۵ سانت که نره تو جیبشون...


خلاصه تکلیف گوشی رو مشخص کنید، بره توی جیب یا نه؟؟؟

دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:26
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

از همراه اول پیامک اومد

اگه از پیام های تبلیغاتی ماخسته اید،

کافیست عدد 1 را به 7786 بفرستید،

منم خوشحال فرستادم 1.

یهو جواب اومد مشترک عزیز،

دیدی آخرش گول خوردی،

اکنون شما وارد سامانه فال حافظ شدید، هر پیامک هشتاد تومن!!!

دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:25
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

به خدا گفتم : خدا جون! تو که میدونستی تنهام میزاره پس چرا گذاشتی بیاد تو زندگیم ؟!

.

.

.

.

.

.

.

گفت : اونطور که اون دیــــوث گفت عاشقتم؛ منم باورم شد...!!!

دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:21
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

عاقا جدیدا رفته بودیم واسه داداشم خواستگاری
دیدیم عروس نشسته خیلی ریللللللللکککککککککس با شلوار لی و تیشرت.

انقده پررو بود همش سیخ تو چشای هممون نگاه میکرد

مامانم توگوشم گف خوبه والا نه شرمی... نه حیایی... نه... همین جوری داشت میگف که

یهو دیدیم عروس با چادر از آشپزخونه چایی به دست اومد سلام کرد. !!!!!!!!

در بهت و حیرت بودیم که ....

هیچی دیگه فهمیدیم اون داداش عروس بوده!!!!!!

دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 19:11
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ