یافتن پست: #تو

محمد
محمد
گفتم: در دلم امید نیست، گفت: هرگز از رحمتم نا امید نباش(زمر 53)
گفتم: احساس تنهایی می کنم، گفت: از رگ گردن به تو نزدیکترم(قاف 16)
گفتم: فکر می کنم مرا از یاد برده ای، گفت: مرا یاد کن تا یادت کنم(بقره 152)
گفتم: در دلم شادی نیست، گفت: باید به فضل و رحمتم شادمان شوی(یونس 58)
گفتم: تا کی باید صبر کنم؟ گفت: همانا یاری ام نزدیک است(بقره 214)
و چه کسی از او راستگوتر(نسا 87)
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:57
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
واسه پسر همسایمون اومدن تحقیقات پیش من. من هم گفتم من هر وقت دیدمش رفتار خوبی با دوست دختراش داشته
بد کردم به نظرتون؟
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:52
+3
محمد
محمد
وقتی از کسی عصبی هستی به خوبی هایی که به تو کرده فکر کن
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:51
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
توی رستوران، لیوان رو بر عکس گذاشته بودند روی میزحیف نون می ره می نشینه سر میز، میگه:“این چه لیوانیه که سر نداره؟!”بر عکسش می کنه، می گه:“چه جالب! ته هم نداره!”
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:48
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بابام داشت نماز میخوند ،یهو داد زد : الله اکبر ! الله اکبر !
دویدم گفتم:- چیه بابا در میزنن؟ میگه : الله اکبر !
- گوشیت زنگ خورد؟ میگه : الله اکبر !
- شام واست نگه داریم؟ میگه : الله اکبر !
- کسی طوریش شده ؟ میگه : الله اکبر !
- بو سوختگی میاد؟ میگه : الله اکبر !
- جک و جونور دیدی ؟ میگه : الله اکبر !
گفتم بابا خوب یکم راهنمایی کن !!
با عصبانیت داد زد : الله اکبر ! ( دستشو هم به علامت خاک بر سرت تکون داد !)
نمازش تموم شده میگه : یه ساعته میگم بزن کانال 36 ببینم امشب خرم سلطان داره یا نه چقدر تو خری آخه ؟
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:46
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دوست داشتم از اونایی باشم که صبحا پامیشن تک تک اعضای خانواده رو بوس میکنن؛ پن کیک میخورن؛ لباساشون با سوت اتو میکنن؛ تو دستشویی مجله میخونن خعلی کلاس داره لامصب :))
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:44
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

پدری دستش رو روی شونه ی پسرش گذاشت و گفت: منو بزن!پسر با مشت زد زیر چشم باباش!

پدر: کصافط چیکار میکنی؟ من پدرتم

پسر: شما پدر منی و احترامت واجب و هرچی ازم بخوای نه نمیگم:)

پدر: پس دوس دخدره تو بده من o-O

پسر: دیگه احترامم حدی داره :|

دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:37
+3
محمد
محمد
بغض كرده بود. از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمي بشود آه و ناله مي‌كند و عمليات را لو مي‌دهد.»
شايد هم حق داشتند. نه اروند با كسي شوخي داشت، نه عراقي‌ها. اگر عمليات لو مي‌رفت، غواص‏‌ها - كه فقط يك چاقو داشتند - قتل عام مي‌شدند. فرمانده كه بغضش را ديد و اشتياقش را، موافقت كرد.
* * *
بغض كرده بود. توي گل و لاي كنار اروند، در ساحل فاو دراز كشيده بود. جفت پاهايش زودتر از خودش رفته بودند. يا كوسه برده بود يا خمپاره. دهانش را هم پر از گِل كرده بود كه عمليات را لو ندهد.
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:36
+3
محمد
محمد
خدای من اگر تو دست مرا بگیری هیچکس مرا دست کم نمی گیرد.
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:33
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 20:30
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ