یافتن پست: #حال

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گفته بودی درد دل کن گــــــــــاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری؟ کــــــــــــــو دل پرطاقتی؟

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گـــــــــرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتـــــــــــی

تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد

غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کــــــــو غیرتی؟

گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره مــــــــاند

دور باد از خرمن ایمان عــــــــــــــــــــاشق آفتی

روزهایم را یکایک دیدم و دیـــــــــــــــدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حســـــــــــــــــــرتی

بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شــــــــد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتــــــــــــــی

من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تـــــــــــــــــــو

آبرویم را خ[!] عاقبت با تهمتـــــــــــــــــــــی
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 22:42
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

دیدید...!!!


نوشته‌هایی هستند که خواندنشان سنگین است



حالت را عوض می کنند. ضربان قلبت را بالا میبرند 

و پُراند از غم ِشیرین...


دوست داری مرورشان کنی
و بعد هم یادداشتی پایش بنویسی .

اما بعضی نوشته‌ها سنگین‌تر‌اند...


نمیتوانی بیش از یکباربخوانیشان.


خط به خط که پایین میروی کلماتش ...


آوار میشوند بر سرت...


بر شانه‌هایت سنگینی می کنند "



 

بس که درد دارند بس كه تو را نوشته‌اند

دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 22:36
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 21:56
+1
xroyal54
xroyal54
تو بُردی، همه هورا کشیدند،
حالا پایت رااز روی خرده های دلم بردار.
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 21:26
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 21:23
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 20:59
+2
*elnaz* *
*elnaz* *
آخرین ویرایش توسط eli20 در [1392/06/19 - 19:44]
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 19:43
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
توی یه جمعی یه پیرمردی خواست سلامــــــــــتی بده گفت :
می خورم به سلامتی 2 تا بوس !!
همه خندیدن و همهمه شد و پرسیدن:
حالا بگو کدوم 2تا بـــــــــــــــــــــــوس ؟!!
گفت :
... اولیش اون بوس که بابا از لُپِ بچه ی تازه متولد شده می بوسه و
بچه نمی فهمه !
دومیش اون بوسی که بچه از گونه ی بابای فوت شدش می بوسه و
پدرش متوجه نمیشه••• :'(
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 18:50
+3
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO

شراب خواستم…


گفت : ” ممنوع است ”


آغوش خواستم…


گفت : ” ممنوع است ”


بوسه خواستم…


گفت : ” ممنوع است ”


نگاه خواستم…


گفت: “ ممنوع است ”


نفس خواستم…


گفت : ” ممنوع است “


… حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،


با یک بطری پر از گلاب ،


آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد


با هر چه بوسه ،


سنگ سرد مزارم را


و …


چه ناسزاوار


عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،


نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ،


به آرامی اشک می ریزد …


تمام تمنای من اما


سر برآوردن از این گور است


تا بگویم هنوز بیدارم…


سر از این عشق بر نمی دارم …

دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 14:25
+9
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 14:23
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ