یافتن پست: #حال

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خیر سرمون رفتیم شمع روشن کردیم حاجت بگیریم
یه زنه هم اومد شمعشو پیش شمعای من روشن کرد
بعد شمعش افتاد رو شمعای من حاجتا قاطی شد الان حالت تهوع بهم دست داده :)))))))))))
دیدگاه  •   •   •  1392/06/3 - 20:21
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من اعتراف می کنم دوم دبیرستان که بودم بعد از پیدا کردن کارت واکسیناسیون پسر همسایمون که برای روز قبل بود زنگ زدم خونشون گفتم آقای احسان...؟17 ساله؟نام پدر....؟هستید؟
دیروز واکسن سرخک،سرخجه زدید؟
با تعجب گفت : بله!
آقا منم گفتم : "اشتباه شده واکسنی که دیروز زدید تا 48 ساعت دیگه باعث بروز علائمی می شه که باید تحت مراقبت باشید مثل حمله های قلبی یا تنفسی"!
طرف از ترس از حال رفت و نیم ساعت بعدش با آمبولانس بردنش بیمارستان...
هنوزم عذاب وجدان دارم!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/3 - 20:19
sahar
sahar
ﺍﺯ bfam ﻣﯿﭙﺮﺳﻢ

ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺑﺪﻭﻧﻢ ﻣﻨﻮ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ؟

ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﻣﯿﮕﻪ :


ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻭ ﻫﯿﮑﻞ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ

ﺑﭽﻪ ﻣﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ

ﺍﺧﻼﻗﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﻨﺪِ!!

ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ ﭼﯿﺰﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﻤﯽ ﻣﻮﻧﻪ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ |:


یعنی تا حالا اینجوری قانع نشده بودم
دیدگاه  •   •   •  1392/06/3 - 19:52
+4
ساناز
ساناز
آیا تا به حال دختری در اینجا بوده که این دو نفر @tala و @mohamadkazemi به آنها پیشنهاد بیا باهم دوست شیم و یا درخواست بیا بیشتر باهم آشنا بشیم رو نداده باشه ؟ {-26-}
دیدگاه  •   •   •  1392/06/3 - 19:28
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پدر :مامانت مریضه بچه پاشو خونرو تمیز کن.
پسر :من سره کامپیوترم حالشو ندارم خونه رو تمیز کنم.
پدر :پس بذار محتویات کامپیوترتو چک کنم.
پسر :دقیقا کجا رو باید تمیز کنم؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1392/06/3 - 02:13
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه چیز خَعلی باحال :
.
.
.
.
.
.
.
از سنتون دو تا کم کنید
حالا اگه عدد به دست اومده رو با دو جمع کنید به سنتون می رسین !
اصن من اینجا حروم شدم باس میرفتم اونور:|:)):(
دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 23:46
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تا حالا دقت کردین دقیقا همون زمانی که می خوای یواشکی و بی سر صدا راه بری ،
تمام استخون های بدنت شروع می کنن به شکستن !
اعمم از پا ، گردن ، لگن ، قولنــج و ...!!
البته اگر لق بودن سرامیک و موزاییک های زمین رو در نظر نگیریم !!
دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 22:47
+4
saman
saman
باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی هارا،


جشن می گیرد،


و بهار،


روی هر شاخه کنار هر برگ،


 شمع روشن کرده است


*


همه ی چلچله ها برگشتند:


وطراوت را فریاد زدند،


کوچه یکارچه آواز شدست،


ودرخت گیلاس


هدیه ی جشن اقاقی ها را


گل به دامن کرده است


*


باز کن پنجره ها را، ای دوست،


هیچ یادت هست؟


که زمین را عطشی وحشی سوخت؟


برگ ها پژمردند؟


تشنگی باجگر خاک چه کرد؟


*


هیچ یادت هست؟


توی تاریکی شب های بلند،


سیلی سرما با تاک چه کرد؟


باسروسینه ی گل های سپید،


نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟


هیچ یادت هست؟


*


حالیا معجزه باران را باور کن،


و سخاوت را در چشم چمنزار ببین،


ومحبت را در روح نسیم،


که در این کوچه تنگ،


با همین دست تهی،


روز میلاد اقاقی ها را،جشن می گیرد.


*


خاک،جان یافته است


تو چرا سنگ شدی؟


تو چرا این همه دلتنگ شدی؟


باز کن پنجره ها را...


             و بهاران را باور کن.

دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 17:36
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مامان و بابام نشسته بودن داشتن چایی میخوردن
بهشون گفتم:

خوب حال میکنیدا دختر به این شاخ شمشادی دارید.

چند لحظه سکوت کردن و بهم خیره شدن!

بابام یه آهی کشید و با افسوس به مامانم گفت :چاییتو بخور...

:|
6 دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 17:27
+2
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

شما ممکن است بتوانید گلی را زیر پا لگدمال کنید ، اما محال است بتوانید عطر آن را در فضا محو سازید .


دیدگاه  •   •   •  1392/06/2 - 17:06

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ