یافتن پست: #حرف

☺SAEED☻
☺SAEED☻
سلام خدمت شما دوستان عزیز
شب همتون بخیر
ازتون تقاضا دارم به بروز رسانیه این گروه کمک کنید . خیلی پست ها کم شده
ممنونم ازتون
عیدتون پیشاپیش مبارک{-49-}{-41-}{-35-}{-23-}
18 دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 23:20
+9
-1
mah3a
mah3a
در یک رابطه دو نفره وقتی دو نفر هیچ مشکلی ندارن، حتما یکی از آنها تمام حرفهای دلش را نمی زند
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 21:12
+3
*elnaz* *
*elnaz* *
زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رخت‌خواب بيرون رفت.

باد پرده‌ها را آهسته و بي‌صدا تكان مي‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي مي‌كرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.

- چيزي شده؟

جوابي نشنيد.

-با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟

باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت.

- مي‌داني فردا چه روزي است؟

-نه. يك روز مثل بقيه‌ي روزها.

-بيست سال پيش يادت هست.

مرد گفت.

زن ادامه داد.

- تازه با هم آشنا شده بوديم.

-مرد گفت: بله.

سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد.

-اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست.

- آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني.

- مي‌داني چه گفت؟

-نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نمي‌كردم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:34
+6
*elnaz* *
*elnaz* *
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :

- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :

- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :

- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:29
+7
Tiam Mohseni
Tiam Mohseni
قهرمانی ناب!!!!
عیدی استقلال به هوادارانش!!!!{-21-}
39 دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:23
+10
-4
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
زن همسایه چیست ؟
زن همسایه موجودیست که ساعتها دم در حرف میزنه اما نمیشینه ، چون دیرش میشه !
{-8-}
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:05
+6
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
جمعیت جهان = ۷,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰ نفر
اگه من بمیرم = ۶,۹۹۹,۹۹۹,۹۹۹ نفر
همه اعداد عوض میشه ، قدر منو بدون !!!{-26-}
4 دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:01
+6
ramin
ramin
چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعیت... پس از پایان یافتن! و زمان ... پس از گذشتن!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 17:24
+7
☺SAEED☻
☺SAEED☻
هنوز حرف پيرمرد عصابدست را يادم نرفته كه , گفت : مثل عصا باش هزار بار زمين بخور اما...
اجازه نده اوني كه بهت تكيه داده حتي يه بار هم زمين بخوره !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 15:19
+6
mah3a
mah3a
فقط برای خودم هستم...!!!!!!!!!!
من..؟!
چه دوحرفیه وسوسه انگیزیست.....
این من! نه زیبایم ، نه مهـربانم....نه عـاشق و نه محتاج نگاهی...!
فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست....
فقط برای خودم هستم...خوده خودم ! مال خودم ! صبورم و عجول!!
سنگین...سرگردان...مغرور...قـانع....با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد!!!
و برای تویی که چهره های رنگ شده را می پرستی نه سیرت آدمی ؛ هیچ ندارم

راهت را بگیــر و بـــــــرو

حوالی ما توقف ممنــــوع است
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 11:55
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ