یافتن پست: #حرف

sasan pool
sasan pool
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه میدانمت
" خوبترین حادثه می دانی ام "
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 16:31
+3
sasan pool
sasan pool
در نقاشي هايم تنهاييم را پنهان مي كنم
در دلم دلتنگي ام را
در سکوتم حرفهاي نگفته ام را
در لبخندم غصه هايم را
دل من چه خردسا ل است

ساده مينگرد ...
ساده مي خندد ...
ساده مي پوشد ...

دل من
از تبار ديوارهاي کاهگلي است

ساده مي افتد...
ساده مي شکند ...
ساده مي ميرد...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 16:00
+3
مهسا
مهسا
میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یك حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 15:49
+4
sasan pool
sasan pool
گر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

من آن زلال پرستم٬ درآب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

غریب بودم و گشتم غریب تر٬ اما:
دلم خوش است که در غربت وطن بودم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 15:38
+2
سحر
سحر
بزرگترین مصیبت یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد و نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 14:45
+3
عسل ایرانی
عسل ایرانی
یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد

خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را

یادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 13:52
+5
سحر
سحر
نهایی یعنی:...
ذهن من پر از تو، ... خالی از دیگران ...
اما کنارم خالی از تو، ... پر از دیگران ....!
هنوز هم دلم تنگ میشود برای حرف زدنت ...
برای تکیه کلام هایت ...
که نمیدانستی فقط کلام تو نبود ...
من هم ... به آنها تکیه داده بودم ...!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 13:50
+5
?
?
[!] عروسی میکنه . شب عروسی زنش بهش میگه : پس تو چرا هیچ کاری نمی کنی ؟ [!] میگه: حرف نزن . من زن گرفتم از این کثافت کاریا نکنم !!!

{-11-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/21 - 00:21
+6
mina_z
mina_z
چندنفر داشتن ميرفتن كوه، سرپرستشون (كه از قضا لكنت زبون هم داشته) از وسط راه شروع مي‌كنه ميگه: چ چ چ.... ملت اول يكم نگاش مي‌كنن ببينن چي‌ميخواد بگه،‌ بعد مي‌بينن نمي‌تونه حرفش رو بزنه، بي‌خيال ميشن و راه ميافتن، اين بابا هم همه مسير همينجور هي ‌ميگفته چ..چ..چ.. وقتي ميرسن بالا ميخواستن چادر بزنن سرپرسته بالاخره ميگه: ‌چ..چ..چا..چا..چا..چادر يادم رفت! ملت ميگن اي بابا رودتر مي‌گفتي، حالا بايد برگ
دیدگاه  •   •   •  1390/11/20 - 23:43
+10
عسل ایرانی
عسل ایرانی
میان ماندن و نماندن
فاصله تنها یك حرف ساده بود
از قول من
به باران بی امان بگو :
دل اگر دل باشد ،
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد
دیدگاه  •   •   •  1390/11/20 - 21:38
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ