یافتن پست: #حس

roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 11:54
+4
saman
saman

صفر را بستند
تا به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم…!


[حسین پناهی]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 09:24
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 05:33
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
وقتــــی که دنیــــا دود شــــد شایــــد فراموشــــت کنــــــــم

کاشــــانه ام نابـــــود شد شایــــد فراموشــــت کنــــــــم

آســــان ز دستــــم داده ای باشــــد به این هــــم راضیــــم

وقتــــی که اشکــــم رود شــــد شایــــد فراموشــــت کنــــــــم

هرگــــز ز دستــــت ایــــن چنیــــن سیلــــی به احساســــم نخــــــــورد

باشــــد بــــزن بدتــــر بــــزن

امــــا به دســـــــــتانت قســــــــم

وقتــــی که تــــارم پود شــــد شایــــد فراموشــــت کنــــــــم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 18:20
+3
saman
saman
 بعضیها میگویند، باید تورا دوست داشته باشم، اما به کنارت بودن فکر نکنم، میگویند عشق را نباید کنار زندگیحس کرد! میگویند عشقی که با زندگی ُ دردهایش مخلوط میشوند، رنگ میبازد...!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 18:00
+4
saman
saman

ماکه ازهرچیز ترسیدیم سرمان آمد…!


بیا تمرین کنیم کمی از”خوشبختی”بترسیم!


[حسین پناهی]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 17:23
+2
saman
saman
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 17:11
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
باید جای من باشی تا حس کنی چقد سخته عشقت بلرزه صداش
ببینی چطور حاضری جونتو بدی تا یه رویا بسازی براش
من از دلخوشی های این زندگی مگه چی بجز حقمو خواستم
یه دنیا زمین خوردم از بچگی که یکجا رو پای خودم واستم
تو میتونی مرهم بسازی از عشق که زخما زخمای کاری نشن
یه چیزی باید باشه تو زندگی که حرفای خوبت شـُعاری نشن
تو این روزگار عجیب و غریب ... تو با عشق موندی کنارم هنوز
ازم هیچ چیزی نمیخوای چون ... چقد بشنوی ندارم هنوز
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 17:05
+4
آهنگري بود كه پس از گذراندن دوران جواني پراز شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سال ها با علاقه كاركرد ، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري اي كه داشت ، در زندگي اش چيزي درست به نظر نمي آمد، حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي شد.

روزي يكي از دوستانش به ديدنش آمده بود. دوستش پس از اطلاع از وضعيت دشوار او گفت: واقعا عجيب است ! درست بعد از اينكه تصميم گرفتي مرد خدا شوي زندگي ات بدتر شده نمي خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما چرا وضع زندگيت اينطور شده، چرا؟؟
آهنگر خواست پاسخي ندهد، اما صدايي درون دلش گفت : بگو! بي هيچ خجالتي حرفت را بزن! شجاع باش!!
آهنگر گفت :
در اين كارگاه آهنگري برايم فولاد خام مي اورند تا از آن شمشير بسازم. مي داني چطور اين كار را ميكنم؟؟ فولاد را به اندازه ي جهنم حرارت ميدهم تا سرخ شود ، بعد با بي رحمي سنگين ترين پتك را برمي دارم وپشت سرهم به آن ضربه مي زنم تا اينكه فولاد شكلي را كه مي خواهم بگيرد. بعد، آن را درون آب سرد فرو مي برم ، به طوري كه تمام كارگاه را بخار فرا مي گيرد . فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما رنج مي كشد وناله مي كند. يك بار كافي نيست بايد اين كار را انقدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست يابم.
آهنگر لحظه اي سكوت كرد.....سپس گفت:
گاهي فولاد نميتواند تاب اين همه رنج و فشار را بياورد . حرارت ، ضربات پتك و آب سرد باعث ترك خوردن شمشير مي شود آنگاه مي فهمم كه اين، شمشير مورد نيازم نيست . لذا آن را كنار مي گذارم .
آهنگر:
مي دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده پذيرفته ام .گاهي به شدت احساس گرما مي كنم . انگار فولادي باشم كه از آب ديده شدن رنج مي برم . تنها خواسته ي من اين است: خداي من ازكارت دست نكش تا شكلي را كه ميخواهي به خود بگيرم ..... باهرروشي كه مي پسندي ادامه هر مدت كه لازم است ادامه بده...... اما هرگز مرا به ميان فولادهاي بي فايده پرتاب نكن!!
ودر آخر ياد بيتي شعر افتاد:
هركه در اين بزم مقرب تر است جام بلا بيشترش مي دهند


 

آخرین ویرایش توسط hamid-avp در [1392/05/16 - 17:00]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 16:57
+6

هـِــ ي غريبـــﮧ !
قيــآفت خيلـے آشنـآست
من و تو قبلا جـآيـے همديگرو نديديــ م ؟
آهـ ـآن… يـ ـآدم اومــد
يــﮧ روزآيـے يــﮧ خاطره هـآيـے بـآ هم دآشتيم
يـآدمــﮧ اون موقع دم از عشق ميزدے
هــﮧ … انقدر مــآت نگـ ـآم نكن
عشقت حسوديش ميشــﮧ !
دســتات ارزونــي خودتــ..
رآستــے قبل رفتنت : ديگــﮧ هيچ حسـ ے بهت ندآرم
ديگــﮧ وقتــے ديدمت دلم نلرزيد
خوآستم بدونـي!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/16 - 16:47
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ