یافتن پست: #خدایا

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خدایا این همه چاله انداختی توی زندگی ما

خو چی می شد یه دونشو می نداختی رو لوپمون
دیدگاه  •   •   •  1392/08/19 - 17:41
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
طرف سرسجاده هی میگفته خدایا منو نیامرز!بهش میگن این چه دعاییه تو میکنی!؟میگه دارم شکسته نفسی میکنم!
دیدگاه  •   •   •  1392/08/19 - 17:37
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خدایا من پر از هیچم خودت با من بمون تنها
منم تنها تورو میخوام بدون ذره ای رویا
خدایا سرد این دنیا منو گرم وجودت کن
پناهی جز تو نشناسم خدایا تو یه کاری کن
مریم
دیدگاه  •   •   •  1392/08/18 - 18:32
+3
AmirAli
AmirAli
خدایا دلم به سان قبله نماست ؛ وقتی عقربه اش به سمت “تــــو” می ایستد ، آرام می شود …

دیدگاه  •   •   •  1392/08/18 - 17:55
+1
AmirAli
AmirAli
شغل مورد علاقه بچه های تجربی در دوران دبیرستان:
سال دوم فقط پزشکی
سال سوم پرستاری هم خوبه ها
سال چهارم خدایا فقط توکنکورقبول بش
دیدگاه  •   •   •  1392/08/18 - 09:51
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥




خدایا تو شب زود خوابیدن را به من بیاموز، صبح زود پاشُدن را خود خواهم آموخت




دیدگاه  •   •   •  1392/08/16 - 19:31
+2
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
خدایا از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار نگاهی ، یادی ، تصویری ، خاطره ای ، برای آن هنگام که فراموش خواهیم کرد که روزی چقدر عاشق بودیم . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/08/16 - 16:50
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
مناجات غضنفر با خدا:
خدایا دقت کردی بعضی وقتا شیطون چ پیشنهادای جالبی میده؟؟!
تو هم یکم خلاقیت داشته باش :|
دیدگاه  •   •   •  1392/08/13 - 11:55
+4
AmirAli
AmirAli
خدایا …

تو این دنیای کثیف …

این قلب پاک چی بود به ما دادی آخه !

دیدگاه  •   •   •  1392/08/12 - 20:44
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

خدایا: دانستن این که چقدر مرا دوست داری کار سختی نیست


وقتی گریه هایم شیشه های اتاق را لمس میکند


وقتی دستانم بر روی شیشه ها سر میخورد


هر روز از انگشتانم شروع میشوی، به کنه وجودم میروی


و آنگاه این هیاهو از حنجره ام به تو میرسد


خدایا: من یک جسم سردم پر از نوسان های ناخواسته و احساسات نانوشته


و تو در میان همه ی اینها یک هستی مطلق هستی


یک معجزه که مرا به وجد می آورد


من در نگاه کردن به تو، واژه ای میشوم در متنی گسترده


تو مرا در سکوتم فهمیدی


وقتی که دلهره، آخرین کلمه ی مشترک چشم ودلم بود


وقتی ساعتها اجازه ی حرکت را از زمان گرفتند


وقتی همه ی رقصیدن من، تب و لرزم بود


هیچکس مثل تو نقطه چین ها را پر نمیکند


تویی که اول از هرکس و هرچیزی به ذهنم خطور میکنی


 وآخر همه میروند و تو باز هم ادامه داری


میخوابم در آغوش تو


تا لرزش دندانهایم


تپش قلبم


و حالت ایستای دردم را فراموش کنم


بگذار که هر لحظه دوباره به تو بگویم: سلام!


و آنقدر به آسمان نگاه کنم که ستاره ها به عشقم حسودی کنند


خدایا:این روزها که دست های تو مرا به فردا میکشد،


حس غریبی دارم


گاهی اشک..گاهی بغض..گاهی درد


بگذار مدام صدایت کنم


تا بودنت را فراموش نکنم!

دیدگاه  •   •   •  1392/08/12 - 20:41
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ