دلم برای کودکیم تنگ شده.... برای روزهایی که باور ساده ای داشتم همه آدم ها را دوست داشتم... مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود... دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود دلم برای خدا تنگ شده ... خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم... دلم برای کودکیم تنگ شده ...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت...
این توقع زیادیه واقعا؟
1392/09/29 - 16:35خب همیشه نباید بهترینو بخوای
1392/09/29 - 18:52همیشه بهترینها روئ می خوام و باید داشته باشم
1392/09/29 - 18:54این توقع زیادیه عایا
خدایکی ازبهترینارو بهت داد ولی انداختیش دور .نگار؟
1392/09/29 - 18:57چی شد ج نمیدی؟
1392/09/29 - 19:35