یافتن پست: #خیلی

`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/07/4 - 13:14
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خسته ام...
من از حضور آدم بی کار خسته ام
از دوست نا سپاس و دل آزار خسته ام

از راز و رمز بی سر وبی پای زندگی
وز شهرت دروغین اغیار خسته ام


من از تمام آنکه برای مقام و پول
خودرا فروخت ، خیلی و بسیار خسته ام


از دین و از سیاست و از اقتصاد تان
از آدمان بی دین و دیندار خسته ام

از مکر و از فریب و ریا و دروغ ها
من از خدا و ازخود و از یار خسته ام

مارا به دار محکمه ی دین چه میزنید
از دین و هم و زدنیه و از دار خسته ام..

بسیار خسته ام...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/4 - 10:48
+1
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 16:58
+5
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺩﺳﺖ ﻧﺰﺩ ﮔﻔﺖ
ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻧﺒﺎﺷﻪ

ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺗﺨﯿﻠﯽ - ﺟﻠﺪ 1- ﺹ 16
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 16:57
+5
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 16:47
+4
saeed
saeed

فال



یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند


جلوی ویترین یک مغازه می ایستند


دختر:وای چه پالتوی زیبایی


پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟


وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده


پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟


فروشنده:360 هزار تومان


پسر: باشه میخرمش


دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟


پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش


چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند


دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری


پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:


مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم


بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن


پسر:عزیزم من رو دوست داری؟


دختر: آره


پسر: چقدر؟


دختر: خیلی


پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟


دختر: خوب معلومه نه


یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم


دست دختر را میگیرد


فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق


چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند


فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی


دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند


پسر وا میرود


دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد


چشمان پسر پر از اشک میشود


رو به دختر می ایستدو میگویید :


او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خ[!]م


دختر سرش را پایین می اندازد


پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی


ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟


دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد.


دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 13:09
+3
saeed
saeed
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 12:23
+5
sara
sara
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 11:26
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خدایـــــــــــــا...آغوشت را امشب به من می בهـــــے ؟

برایِ گفتــن چیزے نــدارم اما برایِ شنفتنِ حرفهاے تو گوش بسیار . .

می شود من بغض کنمـــ تو بگویــے : مگر خدایت نباشــد که تو اینگونهــ بغض کنــے. .

می شوב من بگویم خدایا ؟تو بگویــــے: جانِ دل . .

می شود بیایــــے؟!!!

جاییــــــــــــــــــــــ که من گم شده امـــــــــــ خیلی دور نیستـــــــ

همین نقطه ای استــــــــ که ایستاده امـــــ.....!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 21:17
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پسره ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺎﺟﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﮕﺎﻧﯽ ...

ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺪﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎﯾﯿﺪ؟
ﺑﺎ ﺫﻭﻕ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﻩ ﺁﺭه
ﮔﻔﺘﻢ: ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﺩ؟؟؟
بیشعور دیگه جواب نداد.از بس که روابط عمومی ضعیف بود
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 20:43
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ