یافتن پست: #دار

saman
saman
سر جلسه امتحان نشستی هرچی تو کلته رو برگه خالی می کنی
آخرش نصف صفحه هم پر نمی شه
بعد یه نفر بلند می شه می گه آقا یه برگه دیگه بدین جا ندارم
اون لحظه می خوای صندلی رو از پهنا بکنی تو حلقش!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 10:04
+5
saman
saman
در CARLO
یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس می کردیم می کشیدیم رو تخته فکر می کردیم
خیلی تمیز شد بعد که تخته خشک می شد می دیدم چه گندی زدیم…!
الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 09:04
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
دلــم هواي اونــي رو داره كه بـه يـادم نيســت
دلـم دستـاي كســي و ميخواد كه بــراش غريــبه ام
دلم از كـسـي ميگه كه دلــش بــا دلم بيگانست
عــجـــب حــس عجيبـــيه
بــــه ايــــن ميگــــن عــشـــق

4 دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 01:51
+7
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه!
گفتم:می دونم!
گفتن:این یعنی دوستت ندارهاااا!
گفتم: می دونم!
گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی !
… گفتم:می دونم!
گفتند:پس چرا ولش نمی کنی..؟!
گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 01:48
+8
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
اون لحظه که گفتی : یکی بهتر از تورو پیدا کردم

یاد اون روزایی افتادم که به ۱۰۰ تا بهتر از تو گفتم من بهترینو دارم  . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 01:30
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 01:26
+4
alifabregas
alifabregas
من خیلی وقته کارت قرمزمو گرفتم … فقط دارم آروم آروم زمینو ترک میکنم واسه وقت کشی !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/25 - 21:58
+2
alifabregas
alifabregas
گل گرفته ام تا اطلاع ثانوی در قلبم را ، لطفا نگوید کسی “دوستم داشته باش” این یک قلم جنس را نداریم … تمام شد … من تعطیلم !
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/25 - 21:29
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

اعتقادی که به زور به دست بیاید ارزشی ندارد : ارسطو .

2 دیدگاه  •   •   •  1392/04/25 - 20:49
+8
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

رد پای خدا


روزی روزگاری بنده ای بود عاشق خدا و هر روز دست در دست خدا در کنار ساحل قدم میزد .


یک روز هنگام قدم زدن بنده به خدا گفت : خدایا می بینی ردپای هر دوی ما روی شنهای ساحل بجای مانده ؟


خدا گفت : آری .


بنده به خدا گفت : من تو را خیلی دوست دارم : اما گاهی اوقات می بینم تو مرا رها میکنی .


خدا گفت چرا چنین فکری میکنی ؟


بنده گفت : وقتی برمیگردم و پشت سرم را نگاه میکنم فقط ردپای خودم را می بینم و تو نیستی .


خدا خندید و گفت : اشتباه میکنی عزیزم آن ردپایی که می بینی ردپای من است و آن موقع موقعی است که تو در میانه زندگی درمانده شده ای و توان به پیش رفتن نداری .


آنگاه من تو را در آغوش میگیرم و به جلو میبرم .


آری آن ردپا : ردپای من است .

دیدگاه  •   •   •  1392/04/25 - 20:42
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ