یافتن پست: #دار

مهسا
مهسا
یک نفر در کوچه دارد داد می زند:
نان خشکی
بخاری کهنه
آلومینیوم
صندلی شکسته خریداریم.
پنجره باز است
از بالا میپرسم:
کلمه- حرف مفت- شعار و از این قبیل چیزها هم می خری؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 16:38
+5
ronak
ronak
دلتنگی بد نیست، یادگاریست از آنهایی که دوستشان داریم و از ما دورند! @mehdi_kh2
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 16:27
+4
ronak
ronak
چرتکه می اندازم روز های نبودنت را
این روز ها بدهی ات داره زیاد می شه...
نمی خواهی بازگردی؟
نترس !
ارزان حساب می کنم!
اگر برگردی قول می دهم تمام بدهی ات را
به آغوش پرمهرت بفروشم ..
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 16:24
+4
مهسا
مهسا
سکوت بلندترین فریاد عالم است....

اما ....
گوشم دیگر طاقت فریادهای تو را ندارد !!!!!!

کاش می شد کمی با من حرف بزنـــی ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 16:20
+4
ronak
ronak
می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم …
می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!
می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!
می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ..
می خوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!
می خوام بگم در حد پرستش دوست دارم ….!@Malo0o0os
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 16:18
+4
ronak
ronak
خـــــــدايــــــــــــــــــا در گلويم ابـــر کوچــکي ست
که خيــال بـارش نـــدارد.
ميــــــشود مــرا بــغل کنـــي ؟!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 16:12
+4
مهسا
مهسا
این روزها همه رفیق نیــــــــــمه راه شده اند

با این تفاوت که دلیل های رفتنشان را...

در بسته های شکیل و فانتزی با محـــــــــــــبت....

تقدیمت می کنند

شیـــــــــــــــــک ترینشان روی دلــــــــــــــــــــــــــــم مانده

" دوستت دارم... رهایت می کنم فقط به خاطر خودـــــــــــــــــــــت"
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 16:09
+6
ronak
ronak
پشت آن پنجره ی رو به افق ، پشت دروازه ی تردید و خیال
لا به لای تن عریانی بید ، من در اندیشه ی آنم که تو را
وقت دلتنگی خود دارم و بس
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 16:09
+5
علـــــــــــــــــی
علـــــــــــــــــی
شبــــهـــایم درد دارد ,

وقتـــی نـــدانـــم ,

چــــراغ اتـــاقـــت را کـــدام لعنتــــی خـــامــــوش میکنـــــد !؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 15:57
+4
ronak
ronak
آه خداي بيداري هاي هميشگي...
باز تنهايم
باز مي لرزد پاي دل
باز لرزان است دست احساس
باز خواب آلودست کودک اشتياق ...
باز کفشهاي آهنين اراده ام تسليم زنگار خستگي هاست
باز افتاد جام بلور اتفاق ...و شکست ...
باز من ماندم و راهي بي عبور
چگونه قدم بگذارم بر تکه هاي شکسته ي دلم ...!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/27 - 15:51
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ