یافتن پست: #دار

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پرم دادند و پروازم رسیده به هوای تو
چقدر امروز آرامم که می افتم به پای تو

تمام عقده هایم بغض بودند و ترکیدند
گره خوردم به چشمان و دلِ عقده گشای تو

اگر تو چاره ای ، ترسی ندارم ، زود میمیرم
ولی عیبی ندارد ، چاره کن ، جانم فدای تو

تماشایی ترین جای زمینم میشوی وقتی
دلم پر میکشد از بهترین جایم برای تو

دلم پر میکشد از خانه ام ، کاشانه ام ، گاهی
دلم پر میکشد تا دوردست سرسرای تو

ولی خوشحال تر از این نخواهد شد نفسهایم
که پر دارم و پروازم رسیده به هوای تو
دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 16:14
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دختره از نیمرخ شبیه قالپاق پیکانه، استاتوس زده :درگیرم نشو رسوا نمی شوم! یکی نیست بگه برو خدارو شکر کن که عامل جنگ جهانی سوم نشدی..
دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 15:45
korosh
korosh
2 دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 12:28
+3
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 12:24
+2
-1
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 12:21
+3
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 12:18
+4
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت، نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو ! « دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس ! « دوستت دارم » را با من بسیار بگو !


دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 12:07
+5
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 12:04
+1
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
اندی میگه............ دختر ایرونی مثله گله چه رنگو بویی داره . . . . . د لامصب مگه تبلیغ رب گوجه میکنی {-15-}
دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 11:59
+4
korosh
korosh

جواني با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بين شما كسي هست كه مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه كردند و سكوت در مسجد حكمفرما شد ، بالاخره پيرمردي با ريش سفيد از جا برخواست و گفت :

آري من مسلمانم.

جوان به پيرمرد نگاهي كرد و گفت با من بيا ،


پيرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمي از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پيرمرد گفت كه ميخواهد تمام آنها را قرباني كند و بين فقرا پخش كند و به كمك احتياج دارد .


پيرمرد و جوان مشغول قرباني كردن گوسفندان شدند و پس از مدتي پيرمرد خسته شد و به جوان گفت كه به مسجد بازگردد و شخص ديگري را براي كمك با خود بياورد.

جوان با چاقوي خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسيد :

آيا مسلمان ديگري در بين شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد كه گمان كردند جوان پيرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پيش نماز مسجد دوختند .


پيش نماز رو به جمعيت كرد و گفت :

چرا نگاه ميكنيد ، به عيسي مسيح قسم كه با چند ركعت نماز خواندن كسي مسلمان نميشود ...

دیدگاه  •   •   •  1392/06/18 - 11:54
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ