ایستگاه دلم ، برای تنگ شدن دیگر جا ندارد ، باید امشب سوار اولین قطار شوم ، به مقصد آغوش تو …
یکی از فانتزیام اینه که پلیس تو ایست بازرسی ماشینم رو نگهداره بگه اسم ؟
بگم عباس
بگه نام پدر ؟
بگم عباس علی
بگه فامیلت چیه ؟
بگم عباسی
بگه از کجا میای ؟
بگم عباس آباد
بگه کجا میری ؟
بگم بندر عباس
پلیسه شاکی شه بگه احمق منو سرکار گذاشتی ؟
بگم نه به حضرت عباس …