یافتن پست: #دار

saman
saman

ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﺳﺖ !
ﻭﺍﺳﻪ ﮐﺴﻲ ﮐﻪ ﻳﻪ ﻗﺪﻡ ﻭﺍﺳﻤﻮﻥ ﺑﺮﻣﻲ ﺩﺍﺭﻩ،
ﺩﻭ ﮐﻴﻠﻮﻣﺘﺮ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﺭﻳﻢ ..


 

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:51
+5
saman
saman
پیری می گفت:
اگه می خوای جوان بمونی
دردهای دلتو فقط به کسی بگو که دوسش داری
و دوستت داره…
خندیدم و گفتم: پس چراتو جوان نموندی؟؟؟
پیر لبخندتلخی زد وگفت:
دوستش داشتم
دوستم نداشت…
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:45
+5
saman
saman
اصــولا آدم هـایی که ارزش دوسـت داشـتـه شـدن را
نـدارنـد
درسـت هـمـان آدم هـایـی هـسـتـنـد
کـه مـا مُـصـرانـه سـعـی مـی کـنـیـم
دوسـتـشـان داشـتـه باشـیـم
قـانـون حماقتِ ما نـیـازی بـه اثـبـات نـدارد

(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:44
+3
saman
saman

نامی‌ نداشت.نامش‌ تنها انسان‌ بود؛


و تنها دارایی‌اش‌ تنهایی. گفت: تنهایی‌ام‌ را به‌ بهای‌ عشق‌ می‌فروشم. کیست‌ که‌ از من‌ قدری‌ تنهایی‌ بخرد؟
هیچ‌کس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهایی‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهایی‌ از بهشت، رازهایی‌ از خدا.
با من‌ گفت‌و گو کنید تا از حیرت‌ برایتان‌ بگویم… هیچ‌کس‌ با او گفت‌وگو نکرد.و او میان‌ این‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ کوچکش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت.
غاری‌ در حوالی‌ دل. می‌دانست‌ آنجا همیشه‌ کسی‌ هست. کسی‌ که‌ تنهایی‌ می‌خرد و عشق‌ می‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ کردیم‌ و نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.سیصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ یا نه، کمی‌ بیش‌ و کمی‌ کم.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ کرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنید؛ و نمی‌دانیم‌ آیا در غار خوابیده‌ بود یا نه؟
اما از غار که‌ بیرون‌ آمد بیدار بود، آن‌قدر بیدار که‌ خواب‌آلودگی‌ ما برملا شد. چشم‌هایش‌ دو خورشید بود، تابناک‌ و روشن؛ که‌ ظلمت‌ ما را می‌درید.
از غار که‌ بیرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تنی‌ نحیف‌ و رنجور. اما نمی‌دانم‌ سنگینی‌اش‌ را از کجا آورده‌ بود،
که‌ گمان‌ می‌کردیم‌ زمین‌ تاب‌ وقارش‌ را نمی‌آورد و زیر پاهای‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شکست.از غار که‌ بیرون‌ آمد، باشکوه‌ بود.
شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتنی. اما دیگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دریا دریا سکوت‌ نوشیده‌ بود.
و این‌ بار ما بودیم‌ که‌ به‌ دنبالش‌ می‌دویدیم‌ برای‌ جرعه‌ای‌ نور، برای‌ قطره‌ای‌ حیرت. و او بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بگوید، می‌بخشید؛ بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بخواهد.
او نامی‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارایی‌اش، تنهایی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:41
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺗﻨﻬـــﺎ ﻗﺎﻧـــﻮﻥ ﺩﻧﯿـــﺎ، قانـــون “ﮐـــﻪ ﻧﺒﺎﯾـــﺪ” ﺍﺳـــﺖ !
ﺩﻟـــﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴـــﯽ ﺗﻨـــﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ “ﮐـــﻪ ﻧﺒﺎﯾـــﺪ” ﺗﻨـــﮓ ﺷﻮﺩ ...
ﺩﺳﺘـــﺎﻥ ﮐﺴـــﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ “ﮐـــﻪ ﻧﺒﺎﯾـــﺪ” ﺑﺨﻮﺍﻫـــﯽ ...
ﮐﺴـــﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺭﯼ “ﮐـــﻪ ﻧﺒﺎﯾـــﺪ” ﺩﺍﺷﺘـــﻪ ﺑﺎﺷـــﯽ …
ﺑـــﺮﺍﯼ ﮐﺴـــﯽ ﺍﺷـــﮏ ﻣﯿﺮﯾـــﺰﯼ “ﮐـــﻪ ﻧﺒﺎﯾـــﺪ” ﺑﺮﯾـــﺰﯼ ...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:21
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:20
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه دوست پسرم نداریمو کوفت:|
یه دوست دخترم نداریمو مرگ :|
اونایی که یه دوست دخترم ندارن با اونایی که یه دوست پسرم ندارن دوست بشن دیگه ... :|

مخ زنی آزاده...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:14
+4
nanaz
nanaz

ینی اگه روزی بفهمم کسی دوسم داشته و بهم نگفته
آنچنان میزنمش که بره سینه قبرستون
خب........ (بده) من اینجا دارم تو تنهایی از آمپاس شدید میمیرم بعد تو نمیای بگی؟
خب لامصب پاشو بیا بگو دیگه


دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:11
+5
nanaz
nanaz
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:06
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یکی دیگه از کرمهایی که همیشه میریزم اینه که وقتی از آسانسور پیاده میشم درشو نمیبندم یا اگه بسته شه جلوش یه چیزی میذارم که بسته نشه تا اون پایین یا بالایی ها همش منتظر باشن که آسانسور بره بالا یا پایین
در کل مرض دارم...روزم بدون کرم ریختن شب نمیشه:
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:03
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ