آدم هـا می آینـد…. زنـدگی می کننـد می میـرنـد و می رونـد … امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد! مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ تـو چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری ، در حالـی کـه زنــده ای
درد ِ دل کـه می کنــی؛ ضعـف هـایـت، دردهـایــت را می گـذاری تـوی ِ سیـنی؛ و تعـارف می کـنی کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد بــردارنـد؛ تیــز کننــد … تیــغ کننــد … و بــزننـد بـه روحـت …!