اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم
بنویس بنویس.......
و هراس مدار از آن که غلط می افتد
بنویس و پاک کن همچون خداوند که هزاران سال است ...
مینویسد و پاک میکند ...........
و ما هنوز مانده ایم ........
در انتظار پاک شدن و بر خود می لرزیم.......!!!!!!
به تو عادت دارم مثل پروانه به آتش، مثل عابد به عبادت وتو هر لحظه که از من دوری ، من به ویرانگری فاصله می اندیشم.در کتاب احساس واژ ه فاصله یک فاجعه معنا شده است. تو توانایی آن را داری که به این فاجعه پایان بخشی.
در حضور خارها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
دست در دست پرنده
بال در بال نسیم
ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
کاش می شد حرفی از "کاش می شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود