reza
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
reza
به پدر بزرگم میگم این ساعتتون که رو دیواره ، ساعت جدید ؟
میگه نه مال جاهاز مامان بزرگته !!!!!!!
گیری افتادیم از دست اینا
reza
خوش به حال باد..
گونه هایت رالمس میکندوهیچکس از او نمیپرسدباتو چه نسبتی دارد..
ای کاش مراباد می افریدند...
همانقدربخشنده و ازاد..
وکاش قبل از انسان بودنت تورابرگ درختی خلق میکردند..
عشق بازی برگ وباد را دیده ای؟؟؟
درهم میپیچند وعاشق تر میشوند...
به خیالم نطفه ی سیب را به وقت عشقبازی برگ و بادبسته اند...
تقدیم به تو...
reza
زندگي دفتري از خاطره هاست ...
يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...
يک نفر همدم خوشبختي هاست .....
يک نفر همسفر سختي هاست .....
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...
ما همه همسفريم ......
Alireza
من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم
از زن و غر زدن روز و شبش آزادم
نه کسی منتظرم هست که شب برگردم
نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم
زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب
نرود از سر ذلت به هوا فریادم
“هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست”
نکته ای بود که فرمود به من استادم
شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور
چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم
هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند
محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)
زن نگیر - از من اگر می شنوی- عاقل باش!
مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم
مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم
نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!
هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم
نه برای دل هر دختر و زن فرهادم
الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من
از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”