reza
سردم شده است و از درون می سوزم...
حالا شده کار هر شب و هر روزم...
تو شعر مرا بپوش سرما نخوری...
من دکمه این قافیه را می دوزم...
reza
ما با خود رفتگانیم
و آنچه از ما بر جای مانده است
پیکری است تهی،
با حفره هایی در صورت
که می گویند روزگاری در آنها درخشش عجیبی بود
از چشم هایی که از حادثه عشق تر بودند
و خدا را در چند قدمی خویش می دیدند!
reza
چشم هایم را به بیمارستان می برم.
نمی دانم چه مرگشان شده!
هر شب در خواب
جایشان را خیس می کنند...!
reza
با خوبی ها وبدی ها، هرآنچه که بود؛
برگی دیگر ازدفتر روزگار ورق خورد
برگ دیگری ازدرخت زمان برزمین افتاد،
سالی دیگرگذشت
روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد . . .
ali rad
دلم پراست! پر پر پر، آنقدر كه گاهى اضافه اش از چشمانم ميچكد.
reza
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش
nahid
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ
نوروز ،آيين كهن ايرانيان بر همه ايدون باد