یافتن پست: #در

عسل ایرانی
عسل ایرانی
فلانی ، آدم ها دروغ نمی گن ،
اگر چیزی می گویند صرفا " احساسشان " درهمان لحظه ست ...!!
نباید رویش حساب کرد ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/9 - 13:10
+3
نیوشا
نیوشا
انصاف نیست که دنیا آنقدر کوچک باشد ؛ که آدم های تکراری را روزی صد بار ببینم .... و آنقدربزرگ باشد ؛ که نتوانم تورا حتی یک بار ببینم ... !!!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/9 - 13:03
+5
ronak
ronak
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا شنیده ای که این کلمات در میکده ها همراه با هذیان مستان به لفظ می آید
هنگامی که سخن دوستت دارم در خیابان های کلام گریزان می گردد مردم به آن حمله ور و سنگسارش می کنند
و آن گاه به آسایشگاه روانی رهبری اش می کنند
دیدگاه  •   •   •  1390/12/9 - 13:01
+3
عسل ایرانی
عسل ایرانی
وضعیت فعلی اینترنت در ایران
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/9 - 12:57
+6
شاهین
شاهین
جنبه+18
.
.
.
یارو داشته باتمام وجود وضو می گرفته بهش میگن چرااینقدرمحکم می گیری؟میگه یه وضویی بگیرم که هیچ گوزی نتونه باطلش کنه!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/9 - 12:53
+4
-2
mina_z
mina_z
گفتم تو شیرین منی,گفتی تو فرهادی مگر...
گفتم ندادی دل به من,گفتی تو جان دادی مگر...
گفتم ز کویت میروم,گفتی تو ازادی مگر...
گفتم فراموشم نکن,گفتی تو در یادی مگر!!!!
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/9 - 12:49
+12
شاهین
شاهین
فرق زمین خوردن دخترا و پسرا !!!
پسر در حال دویدن...
زااااارت (صدای زمین خوردن)

رفیق پسر: اوه اوه شاسکول چت شد؟ خاک بر سرت آبرومونو بردی الاغ، پاشو گمشو! (شپلخخخخخ "صدای پس گردنی";)
یک رهگذر: چیزی مصرف کردی؟یکم کمتر میزدی خب!
یک خانوم جوان رهگذر: ایییییش پسر دست و پا چلفتیِ خنگ!
________________
دختر در حال راه رفتن...
دوفففففففسک (زمین خوردن به دلیل نقص فنی در قسمت پاشنه کفش)

رفیق دختر: آخ جیگرم خوبی؟ فدات شم! الهی بمیرم! چی شدی تو یهو؟ وااااااااااای...
یک رهگذر: دخترم خوبی؟ فشارت افتاده؟ میخوای برسونمت دکتری جایی؟
یک پسر جوان رهگذر: ای وای خانوم حالتون خوبه؟ دستتونو بدین به من!
من ماشینم همینجا پارکه یه لحظه وایسین،با این وضع که دیگه نمیتونین پیاده برین
دیدگاه  •   •   •  1390/12/9 - 12:38
+6
ayda
ayda
آدمها در ارتباطاتشان یک آستانه ی “تحمل” دارند
یک آستانه ی “تنفر”
و یک آستانه ی ” تهوع !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/9 - 12:31
+6
شاهین
شاهین
پدری دست بر شانه ی پسر گذاشت و از او پرسید : فکر می کنی ، تو می توانی مرا بزنی یا من تو را ؟
پسر جواب داد : من می زنم ........
پدر ناباورانه دوباره سئوال را تکرار کرد ، ولی باز همان جواب را شنید ..........
پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد ، بعد از چند قدم دوباره سئوال را تکرار کرد ، تا شاید جواب بهتری بشنود .
پسرم ، من می زنم یا تو ؟
این بار پسر جواب داد : شما می زنی !
پدر با تعجب گفت : پس چرا دوباره اول این را نگفتی ؟
پسر جواب داد : تا وقتی دست شما روی شانه ام بود ، عالم را حریف بودم ولی وقتی دستت را از شانه ام کشیدی ، توانم را با خود برد
دیدگاه  •   •   •  1390/12/9 - 12:25
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ