امید
به یاد دارم , مادر مادربزرگم را که شمشیر ملاقه اش در هوا می چرخید
و فرمان می داد تا قصر سنگی اجاق را
پشت به بادهای دیوانه بسازند !
او پادشاه بی چون و چرای قلمرویی بود که از شمال ُ جنوب
به دیگ سیاهی ختم میشد !
تنها پادشاهی که همه شب هایش را گرسنه می خوابید !
mah3a
چقـدر سختـــ ــــه
تمام عاشقانه ها را
روي همين ديوارِ مجـــازي مي نويسم ...
از لج ِ تو ... ...
از لج ِ خودم ...
که حاضر نبوديم يکبار
واقعـــــــي به هم بگوييم شان ....
عسل ایرانی
لذتی که در پول پیدا کردن تو جیب شلوارهای قدیمی هست تو برداشتن از جیب بابا نیست!!
ronak
زین شاخه به ان شاخه پریدن ممنوع
در ذهن به جز من افریدن ممنوع
غیر از من، ورود دیگران در قلبت عمرأ.ابدأ.هیچ.اکیدأ. ممنوع
ronak
كوتاهي زمان را وقتي فهميدم كه دركنارت بودم
و طولاني بودن آن را وقتي فهميدم كه درانتظارت بودم
حالا كه دلتنگتم زمان ايستاده است . . . !
☺SAEED☻
ادعــــــــای عشق می کنیم
و فرامـــوش کـــــــــــــرده ایم
رنگ چشـــــمان عاشــــــــــــــق مــــــــــــادرمان را !
mehdi
لعنتی .........چشمانت
نگاهت ....مرا مجاب می کرد که آغوشی ایمنتر از آغوشت نمیابم
لرزش اندامت نفسهای داغت
مجابم کرد لعنت به تو .....لعنت به نگاه هرزه ات که اینقدر در ریا مهارت داشتی که
چشمانت هم دروغگو شده بود
mah3a
مردم به ندرت فکر میکنند ، هیچ وقت از اینکه درباره شما چه فکری میکنند نگران نشوید.
بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.
1390/12/7 - 22:19 ( لايک توسط 2 کاربر )پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.
جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه)
با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
- من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

1390/12/7 - 22:19 ( لايک توسط 2 کاربر )