یافتن پست: #در

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
درد و وحشت را در چهره و چشمهای این گاو ببینید...
بعد از تماشای صحنه کشتار دوستش به دست جلادان،
انگار داره به عکاس التماس میکنه نجاتش بده..
چقدر جالبه که حتی به نوشته های کتاب مقدس خودتان نیز احترام نمیگذارید...
مگه نگفتند حیوانات را جلوی چشم هم سر نبرید!!!!!
از دینداری فقط نماز و رزوه را بلدید که خدا را گول بزنید و بروید به بهشت..
دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 19:40
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥


دموکراسی بین من و تو

این است که همیشه

در همه چیز

حق

با چشم هایت است.....


دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 19:25
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
7 دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 19:22
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 19:00
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥


در کـــــودکــی…

در کـــُـدام بــــــــــــازی ، راهــــــت نــَــدادنــد ،

کــــــه امـــــروز ، انـــــقَــدر دیـــــوانه وار

تــــشنـــه ی ” بــــــــــازی کـَــردن ” بــــــــا آدم هــــــــایی ؟


دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 18:45
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 18:38
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥


ﺩﻟـــــــــﻢ ﻣﯿﮕـــــــــﯿﺮﺩ


ﻭﻗـــــــــــﺘـﯼ ﻣــــــــــــــــﯿﺪﺁﻧﻢ


ﺩﺭ ﺩﻧـــــــــــــﯾﺂﯼِ ﺑــــــــــﻪ ﺍﯾﻦ ﺑــــــــﺰﺭﮔﯽ


ﻫﯿﭻ ﺩﻟـــــﯽ ﻧﯿﺴــﺖ ﮐــﻪ ﺑـــﺮﺍﯼِ ﻣـﻦ ﺗﻨـــﮓ ﺷـــﻮﺩ...


دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 18:32
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

مردهایی هستند که از نگاهشان
از لبخند و حرف زدنشان
از جرعه هایِ کوتاه قهوه خوردنشان می شود فهمید، رازى دارند...
می شود فهمید که می فهمند !

مردهایى هستند که با دیدنت دستپاچه نمی شوند اما عجیب دستپاچه ات می کنند...
شاید هرگز کنارِ بودن هایِ تو قرار نگیرند
شاید بودنشان لحظه ای باشد

به حد همان چند دقیقه چشم در چشم شدن در کافه ای دور...
به حدِ لحظه ای در را نگه داشتن و با احترام تو را راهی کردن

اما باور کن کفایت می کند تا تو باور کنی هستند مردانی که
هنوز هم می شود برای بودنشان کنارِ لحظه های زنانه ات
به انتظار نشست...

دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 18:30
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مورد داشتیم پسره رو در حال گریه دیدن…
بهش گفتن: چرا داری گریه میکنی؟
گفته: زنم بهم خرجی نمیده!
دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 18:21
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم،
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم،
تو ندیدی!
نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی .
چون در خانه ببستم ،
دگر از پای نشستم ،
گوئیا زلزله آمد ،
گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من ؟
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل ،
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدائی ؟
نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم ...
دیدگاه  •   •   •  1392/10/19 - 18:11
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ