خشـــاب ِ لبانت را از بوســه پــُـــر كـــــــن، و تنـــــم را زیــر بوســه هایت.. تیر باران... مرا زخمي كن با بوسه هايت من اين درد را دوســــــت دارم....!
حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است بازهم همان حکایت همیشگی ... پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود... آی... ناگهان چقدر زود دیر می شود....