یافتن پست: #در

roya
roya

یه لیوان از تو اون کابینته بردار


+ خب.


- پرتش کن زمین.


+ خب.


- شکست؟


+ آره.


- حالا ازش عذرخواهی کن.


+ ببخشید لیوان. منظوری نداشتم.


- دوباره درست شد؟


+ نه…


- متوجه شدی . . .!!؟؟؟


دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 14:13
+4
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 13:59
+4
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 13:56
+2
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 13:52
+2
roya
roya


درد همیشگیم اینه که
هر دفعه به ماهیتابه سیب زمینی سرخ کرده می رسم، نباید بخورم چون کمه!



دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 13:50
+3
roya
roya

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است.


عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است.


 عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است.


 عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است.
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 13:42
+1
roya
roya

دوست دارم الان یکی بغلم کنه بگه چته دیوونه بیا این یه نخ سیگارو بکش ؟؟؟


منم بگم پاشو برو گمشو کثافت آشغال ناباب …


خیلی صحنه آموزنده و ملودرامی میشه !


دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 13:31
roya
roya
گفتم خدایا از همه دلگیرم! گفت :حتی از من ؟

گفتم خدایا دلم را ربودند ! گفت : پیش از من ؟

گفتم : خدایا چقدر دوری ؟ گفت : تو یا من ؟

گفتم : خدایا تنها ترینم ! گفت : بیشتر از من ؟‌

گفتم : خدایا کمک خواستم ؛ گفت : از غیر از من ؟

گفتم خدایا دوستت دارم گفت : بیش از من ؟

گفتم خدایا اینقدر نگو من ! گفت من توام ؛ تو من
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 12:48
+2

دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟


پسر: آره عزیز دلم


دختر: منتظرم میمونی؟


پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند


پسر: منتظرت میمونم عشقم


دختر: خیلی دوستت دارم


پسر: عاشقتم عزیزم


 


************




بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد، به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد.


پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی.


دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه


به همین راحتی گذاشت و رفت؟


پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟


دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود و بی امان گریه میکرد

دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 12:12
+5
xroyal54
xroyal54
دیدگاه  •   •   •  1392/06/23 - 12:10
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ