یافتن پست: #دلتنگی

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
براش اس فرستادم : دلم برایت تنگ شده
جوابش : کمتر بهم فکر کن تا دلتنگ نشی!!!
اونشب تا صبح گریه کردم نه به خاطر بی علاقه بودنش نسبت به من
برای اینکه اصلا نفهمید دلتنگی دست خودم نبود
وگرنه به جای کمتر هیچوقت بهش فکر نمیکردم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/29 - 21:59
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چه حس قشنگیه وقتی میشی مَحرمِ دل یکی ..

یکی که بهش اعتماد داری ..

بهت اعتماد داره ..

از دلتنگی هاش برات میگه ..

از دلتنگی هات براش میگی ..

آروم میشه ..

آروم میشی ..

حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه ..

این حس مثل قطره های بارون پاکه ..!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/29 - 20:38
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ببینمت . . .
گونه هایت خیس اســـت . . .
باز با این رفیق نابابت . . .
نامش چی بود؟
هان!
باران . . .
باز با “باران” قدم زدی ؟
هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها . . .
همدم خوبی نیست برای درد ها . . .
فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیس تر میکنــــــد .
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 19:23
+4
saman
saman
نمیدانم چرا دوست دارم بنویسم

بنویسم از این حس سرکوب شده


از این حسی که بغض به گلوم میندازد


از این حال غریب !!!
از این دلتنگی و تضاد تلخ!


از آن روزهای بی تکرار


از آن التهاب درون و از آن عشق دیر یافته


عزیز دورم! دور نزدیکم ! عزیز عزیزم !


با تو بودن به گونه ای و بی تو بودن به گونه ای دیگر است


تو را باید کجای روزگارم جای دهم ؟


که دست هیچ اندیشه ای به تو نرسد !


که هیچ گاه از دستت ندهم ؟


تو را باید به چه نام بخوانم که بمانی و من ؟!


من کجای روزگارت خواهم بود؟


من با نگاهت حرفها دارم


مقصد هایی برای رسیدن


تو درد مشترکی ! مرا فریاد کن


باتو میشود همیشه عاشق ماند


تو از آن منی  و من بی تو ویرانه ای بیش نیم ...


بمان ...


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:52
+4
saman
saman

بمان با من که بی تو، صدایی خسته در بادم

در این اندوه بی پایان، بمان تنها تو در یادم



شبیه برگ پاییزی، پر از احساس دلتنگی


دلت مانند یک دریا، زلال و صاف و بیرنگی


... ...


چه شبهایی که من بی تو، خزان عشق را دیدم


ولی از عشق گفتم باز، کنار غصه روییدم



بلور اشک های من، همان آغاز تنهای ست


مرور خاطرات دل، عجب تکرار زیبایی ست.



دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:39
+3
saman
saman
من  هستم و تنهایی ، تنهایی هست و یک دفتر خالی.
دفتری پر از برگهای سفید ، دلی پر از غم و نا امید.
دلی پر از حرفهای ناگفته ، تا سحر چند ساعتی مانده.
نور مهتاب بر روی دفتر خالی ، قلبم سرشار از غم و دلتنگی.
چند لحظه می اندیشم که چه بنویسم ، حرفی ندارم برای گفتن پس از یک عشق خیالی مینویسم.
تازه از تنهایی رها شده ام ، با قلم و کاغذ رفیق شده ام.
شاید آنها بتوانند مرا از تنهایی رها کنند ، حرف دلم را بخوانند و آرامم کنند.
تا چشم بر روی هم گذاشتم سحر آمد ، نگاهی به دفتر کردم و جانم به لب آمد.
دفترم پر شده بود ، دلم از درد ها خالی شده بود ، قلمم دیگر جوهری نداشت ، قلبم دیگر دردی نداشت
از آن لحظه به تنهایی عادت کردم ، با دفترم رفاقت کردم ، هر زمان که دلم پر از درد بود ، با دلم ، درد دل کردم .
ای دل هیچگاه نا امید نباش ، در لب پرتگاه نا امیدی نیز به پرواز امید داشته باش.
ای دل هیچگاه خسته نباش ، مثل یک گل بهار ،همیشه شاد باش .
و اینک شاعری پرآوازه ام ، از غم رها شده ام ، و عاشقی شیدایی ام.
هر شب برای او مینویسم و سحر که فرا میرسد اینبار با دلی عاشقتر برایش عاشقانه هایم را میخوانم.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:04
+2
*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 16:47
+7
saman
saman
این نوشته را با بُغض نوشتم !.!.!
لُـــطـــفــا
با درد بخوانـــــــ ...
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی تو را کم اورده ام....
یادت هست؟
میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟
واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟
حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند
با این همه واژه چه کنم؟
تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟
باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم
باید خوب باشم
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی
بی حوصله ام
آسمان روی سرم سنگینی میکند
روزهایم کش امده
هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم
باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم
روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند
چون
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
اما شبها..
وای از شبها
هوای این دلتنگی دیوانه ام میکند
موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند
تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای آرزوهایم خانه کرده
کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم
لالایی ها پیشکش
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم
آه
و
آه
و بازم آه
خسته شدم از این همه آه
شبها تمام آه ها در سینه منند
ان قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم
اما حیف که قول داده ام
من خوبم ....من آرامم......
ولی دلتنگتم....
همین...<img src=(" title=":((" />

(نجیب زاده)


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 15:29
+1
saman
saman

می خواهم عمرم را


با دست های مهربان تو اندازه بگیرم


برگرد!


باور کن


تقصیر من نبود


من فقط می خواستم


یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم


نمی دانستم گریه را دوست نداری


حالا هم هروقت بیایی


عزیز لحظه های تنهایی منی


اگر بیایی


من دلتنگی هایم را بهانه می کنم


تو هم دوری


وکسانی که دور نیستند در راهند


رفته اند برای تاریکی هایت


یک آسمان خورشید بیاورند


یادت باشد 


من اینجا


کنار همین رویاهای زودگذر


به انتظار آمدن تو


خط های سفید جاده را می شمارم


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 14:04
+2
saman
saman

دیگر دل نخواهم بست

دوست نخواهم داشت

دیگر احساس را از هیچکس تمنا نخواهم کرد

گرچه محتاج احساسم ، گرچه محتاج تسکینم

سهم من ازعشق آنکس که امید محبت داشتم سراسر اشک و


دلتنگیست

دیگر چه انتظار عشق ورزیدن از آنکس که ژرف نگاهم را نمی فهمد

تنهایم گذاشت آنگه که نیازمند احساس بودم

دستانم را نفشرد آنگاه که تن سردم محتاج گرما بود

به انزوا می روم

به آن ژرفترین ژرفا

آنجا با خاطراتش زنده خواهم بود، غیابش را حس نخواهم کرد

لااقل آنجا آرزوهایم را در آغوش دیگری نمی بینم...


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 14:00
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ