roya
در کافه تنهایی
غصه یِ بی خیالی ات مرا کُشت !
وقتی دیدم ،
دست به سینه روبرویم ایستاده ای ...
منِ دیوانه !
تمامِ راه را به شوقِ آغوشت ، دویده بودم بی انصاف ....
حالا ...
تو ...
اینگونه دست به سینه روبرویم ایستاده ای .
بیچاره دلم !










