یافتن پست: #دل

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1393/03/3 - 21:24
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻣﻦ ﺗﺎ ﺳﻮﻡ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﯾﻪ ﻣﺴﻮﺍﮎ ﭼﺎﺭ ﭘﻨﺞ ﺗﺎ ﻣﺴﻮﺍﮎ ﺩﺍﺭﯾﻢ

ﻭﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﺪﻭﻡ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﻣﺴﻮﺍﮎ ﺑﺰﻧﻢ !

خخخخخخخخخخخخ
2 دیدگاه  •   •   •  1393/03/3 - 17:46
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
زن جنس عجیبی ست.....

چشم هایش را که می بندی ....

دید دلش بیشتر میشود.....

دلش را که میشکنی ....

باران لطافت از چشم هایش سرازیر....

انگار درست شده تا ....

روی عشــــق را کــــــم کند....
دیدگاه  •   •   •  1393/03/3 - 17:02
+2
maryam
maryam







دلـــم کــُمـا مـــي خـــواهــد....
از آنــهـايـــي که دکـتـر مـــي گــويــد:
مــتـــاســـفـــم.... 
فــقـط بــراش دعا کـنـيـد...





دیدگاه  •   •   •  1393/03/3 - 00:55
+4
maryam
maryam

زن رو باید بغل کرد و بی دلیل بوسش کرد
حتی وقتی آرایش نداره،




دو روز وقت نکرده ابروهاشو برداره

وقتـــی لباس تو رو پوشیده
و خودشو گوله کرده تو تخت
تو جای خالی تو که هنوز گرمای تنتو داره

که سرشو فرو کرده تو بالشت
که بوی تنتو با لذت
با هر نفسش بکشه توی ریه هاش
زن رو باید بغل کرد و تو بغل نگه داشت

و با همه شلختگی ظاهریش عاشقاااااانه بوسش کرد
تا احساس امنیت کنه

که مردش همه جوره دوسش داره...






18 دیدگاه  •   •   •  1393/03/3 - 00:36
+4
*elnaz* *
*elnaz* *
سلام...........
7 دیدگاه  •   •   •  1393/03/3 - 00:28
+3
maryam
maryam



گاهی دلت از زنانگی می گيرد
ميخواهی كودك باشی
دختر بچه ای كه
به هر بهانه اي به آغوشی پناه مي برد
و آسوده اشك می ريزد
زن كه باشی
بايد بغض هاي زيادي را بي صدا دفن كنی...





دیدگاه  •   •   •  1393/03/3 - 00:26
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
4 دیدگاه  •   •   •  1393/03/2 - 20:46
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند
از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود:
«متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد
و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود:
«متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود
که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»
دیدگاه  •   •   •  1393/03/2 - 20:42
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اگر ساعت ها کنار کسی بودین و دلتون اینترنت نخواست

باهاش ازدواج کنین :))
دیدگاه  •   •   •  1393/03/2 - 20:33
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ