یافتن پست: #دل

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد،دوستداران را چه شد آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد شهر یاران بود و خاک مهربان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد صد هزارن گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد

دیدگاه  •   •   •  1392/04/27 - 10:43
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

دل که بیمار شد از دست رقیبان مددی

تا طبیبش بسر آریم و دوایی بکنیم

آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت

بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجا است

کادر آن آب و هوا نشو و نمویی بکنیم

مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه

کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

سایر طایر کم حوصله کاری نکند

طلب از سایه میمون همایی بکنیم

دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجا است

تا بقول و غزلش ساز و نوایی بکنیم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/27 - 10:39
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام

آه از این یوسف که من در پیرهن گم کرده ام

وحدت از یاد دوئی اندوه کثرت میکند

در وطن ز اندیشه غربت وطن گم کرده ام

چون نم اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک

خویش را در نقش پای خویشتن گم کرده ام

از زبان دیگران درد و دلم باید شنید

کز ضعیفی هاچو نی راه سخن گم کرده ام

موج دریا در کنارم از تک و پویم مپرس

آنچه من گم کرده ام نایافتن گم کرده ام

عدل حایل نباشد زندگی موهوم نیست

عالمی را در خیال آن دهن گم کرده ام

تا کجا یا رب وی دوزد گریبان مرا

چون گل اینجا یک جهان دلق کهن گم کرده ام

شوخی پرواز مننگ بهار نازکی است

چون پر طاووس خود را در چمن گم کرده ام

چون نفس از مدعای جست و جو آگه نیم

این قدر دانم که چیزی هست و من گم کرده ام

هیچ جا بیدل سراغ رنگها رفته نیست

صد نگه چون شمع در هر انجمن گم کرده ام
دیدگاه  •   •   •  1392/04/27 - 10:36
+3
sara
sara
با این زبون میشه مسخره کرد، با همین زبون میشه روحیه داد

با این زبون میشه ایراد گرفت، با همین زبون میشه تعریف کرد

با زبون میشه دل شکست، با همین زبون میشه دلداری داد

میشه آبرو برد، میشه آبرو خرید

میشه جدایی انداخت، میشه وصل کرد

میشه آتش زد، میشه آتش رو خاموش کرد

اگر اختیار هیچ چیزُ نداشته باشیم، اختیار این یه چیز رو داریم...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/27 - 10:03
+5
saman
saman
در CARLO
ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﮐﺎﻓﻪ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ
ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ
ﭘﺴﺮﻩ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺘﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺗﺎ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ: ﺷﻤﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮ
ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟
ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﮕﻪ : ﻧﻪ! ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ
ﺳﺎﻋﺘﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻢ ، ﺁﺧﻪ ﺗﺎﺯﻩ
ﺧﺮﯾﺪﻣﺶ ، ﺟﺪﯾﺪﺗﺮﯾﻦ ﻣﺪﻟﻪ!
ﺩﺧﺘﺮ : ﺟﺪﯼ! ، ﻣﺪﺭﻧﻪ؟ ، ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺗﺶ
ﭼﯿﻪ؟
ﭘﺴﺮ : ﺁﺭﻩ ﺧﺐ ﻣﺪﺭﻧﻪ ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ
ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺗﺶ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﺍﺷﻌﻪ ﺁﻟﻔﺎﺑﺎ
ﻣﻦ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ، ﯾﻪ ﺟﻮﺭ ﺗﻠﻪ
ﭘﺎﺗﯽ!
......ﺩﺧﺘﺮ : ﻭﺍﻩ! ﭼﻪ ﺟﺎﻟﺐ ! ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺭﻩ
ﺳﺎﻋﺘﺘﻮﻥ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻪ؟
ﭘﺴﺮ : ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﻟﺒﺎﺱ
ﺯﯾﺮﻧﺪﺍﺭﯾﻦ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﺑﻠﻪ!! ﻣﻦ ﮐﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﺯﯾﺮ ﺩﺍﺭﻡ!!
ﭘﺴﺮ : ﺍﻭﻩ ! ﺳﺎﻋﺖ ﻟﻌﻨﺘﯽ!!
ﻓﮏ ﮐﻨﻢ ﯾﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺘﻪ
دیدگاه  •   •   •  1392/04/27 - 09:02
+4
sara
sara
خــیـلـی بـایـد ســنگــدل بــاشــی کـه نـفـهـمـی پـشـت جـمـلـه ی

"تــنــهــام نــذار مــن بــی تــو نــمـیـتـونـم"

چــه غــروری شــکــســتــه شــده ؛بــه خــاطــر دوســـت داشــتــنــت

و تــو خــیـــلی ســاده ازش بـــگــذری و بــری..
دیدگاه  •   •   •  1392/04/27 - 08:58
+4
مهسا
مهسا
دیدگاه  •   •   •  1392/04/27 - 03:26
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/27 - 02:30
+7
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
تو که داری میبافی

طناب داره منو

میاری صندلی و

دفتر شعره منو

فقط بزار یه امشبو

من بمونم با خودم

بپرسم ازین همه شعر

چرا من عاشقت شدم

تو که داری توی دلت

نفرین واسه فردای من

چرا میبندی با نفرت

دو دست و دو پای من

نگران منو خودت نباش

من میمونم با نفرینات

دیگه نخون دیالوگ و

ثمر نشسته تمرینات
دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 23:19
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
به حرف حرف غزل های من ترانه ی تست

به واژه واژه ی شعر جهان نشانه تست

تو ای دلی که به شبها ز عشق می نالی

نوای مرغ شب از بانگ عاشقانه ی تست

تو رسم دلبری از عاشقان نمیدانی

چرا نگاه نداری دلی که خانه ی تست ؟

به بانگ مرغ چمن گوشی آشنا دارم

هزار نغمه اگر سر کند ترانه ی تست

منم پرنده ی بی آشیان بی پرواز

اگر به زمزمه خو کرده ام بهانه ی تست

جوانی تو بنازم نگر به پیری من

در این خزان که منم اول جوانه ی تست

گشیده یی خط پیری به چهره ام ای عمر

ببین که بر رخ من جای تازیانه ی تست

تو ای پرنده ی دور از وطن به خانه بیا

که چشم های به در مانده آشیانه ی تست

به هر زمانه یکی در سخن یگانه شود

بخوان سرود که در عهد ما زمانه ی تست

مهدی سهیلی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/26 - 23:12
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ