یافتن پست: #دل

AmiR
AmiR
کی دلش خونه
کی عشقش فروختشش
کی از خدا هرچی میخوادش خدا بر عکسشو بهش میده و خدا اگه بندشو دوسداره اونو بهش برگردونه
من هیچ خیری از زندگی ندیدم
انقد دلم خونه انقد داغونم خدا میدونه باهام چیکار کرده
بد داغونم کرده{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}
1 دیدگاه  •   •   •  1392/03/2 - 12:23
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
(▒)گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!
▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓
(▒)ببرم بخوابانمش!

(▒)لحاف را بکشم رویش!

(▒)دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

(▒)حتی برایش لالایی بخوانم،
▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓
(▒)وسط گریه هایش بگویم:

(▒)غصه نخور خودم جان!

(▒)درست می شود!درست می شود!

(▒)اگر هم نشد به جهنم...

(▒)تمام می شود...

(▒)بالاخره تمام می شود...!!!
▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓
دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 21:29
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
کم کم دارم نتیجه می گیرم اینایی که صبحا تو مترو رو صندلی نشستن از شب قبلش پیاده نشدن.:|
دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 20:49
+4
مدیر سایت
مدیر سایت (مدير ارشد)
درود
کاربران عزیز انتقال سایت به سرور جدید و قدرتمند تر چند ساعتی به تاخیر افتاده
سعی در تلاش هستیم تا بتوانیم بیاتویونی را تا حد 500 کاربر آنلاین با سرعت بسیار بالا افزایش دهیم ...
زمان انتقال به سرور جدید سایت را برای دقایقی غیر فعال میکنیم و به همه کاربران اطلاع رسانی میکنیم ...
باعرض پوزش بدلیل تاخیر بوجود آمده
(ارادتمند شما مدیریت بیاتویونی)
دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 20:47
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
میازار دلی را که با لایـــــــــــــک خوشست!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بکککوب لایـــــــکو که " باحــــــال " جان دارد و جان شیرین خوشست!
دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 20:46
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
گاهی ، لایکی ، یادی ، آهی ، نگاهی ، پیامی ، پیامکی ، ماچی ، کوفتی

زهرماری ، لنگه کفشی چیزی بفرستید دلمون گرفت...!! :(
دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 20:20
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
عشق چیز عجیبی نیست ، عزیز دلم ! همین است که تو دلت بگیرد و من نفسم !
1 دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 20:17
+5
دانیال
دانیال
خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود. زدام خال سیاهش کسی رها نشود. خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار. به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود. جواب ناله ما را نمیدهد دلبر. خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود. شنیده ام که از ایت حرف یار خسته شده. خدا کند که به اخراج ما رضا نشود. مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست. خدا کند که مریضی من دوا نشود
دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 17:57
+9
shiva joOoOoOn
shiva joOoOoOn
آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !
مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!
ج
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور
گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما
! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد
آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای
چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره
مادرم ....
باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین
بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان
ازمن پرسید : چرا ؟؟؟
دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت
محض به خاک سپردند .
چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که
مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون
تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه
بدبخت کند ؟!
پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان
بچه کمر هستی مرا شکسته بود .
مادر جان ... تصادفی نیست که ش
دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 17:32
+4
shiva joOoOoOn
shiva joOoOoOn
در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ،
بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....
در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطر سیه
روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....
تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه
صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را
چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....
آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی
ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...
از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا
برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی
کرد ...
شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند
ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....
احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر
مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....
ج
آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!
دیدگاه  •   •   •  1392/03/1 - 17:29
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ