یافتن پست: #دود

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
6 دیدگاه  •   •   •  1393/01/19 - 21:51
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/01/17 - 22:05
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/01/17 - 20:13
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

یـه اسـتـاد داریـم لـامـصـب وقـتـی بـیـاد تـو کـلـاس شـروع کـنـه درس دادن ول نـمـیـکـنـه تـا 2سـاعـت بـعـد یـه روز اومـد ایـن حـدودا 2 و نیم سـاعـت درس داد بـعـد بـهـش گـفـتـم خـستــه نـبـاشـی اسـتـاد (رو ایـن جـمـلـه حـسـاسـه).....
یـهـو بـرگـشـت گـفـت کـی خـســتـس......
مـنـم گـفـتـم : عـمـم.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هـیـچـی دیـگـه الـان دارم مـیـرم درسـو حـذف کـنـم

دیدگاه  •   •   •  1393/01/14 - 18:43
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

پسرا همشون خوشگلو خوش استیلن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
البته از دور...
خیلی دوووووووووووور...
حدودا 10-15 کیلومتر :|

2 دیدگاه  •   •   •  1393/01/4 - 15:22
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/12/26 - 16:23
+1
fereshte
fereshte
تنهایی تنهایی  تنهایی   هیچ چیز به اندازه ی تنهایی غم انگیزنیست ! تنهایی نام بیهوده زندگیست ! وقتی بیداری خسته و غمگینی وقتی میخوابی کابوس میبینی ! سردت میشود انگار برف روی استخوان هایت نشسته باشد   تنهایی جهنمی نا متعارف است جهنمی با آتش سرد میان شعله ها از سرمایخ میزنی !  تنهایی هول آور است  پر از ظلمت و ناشناختگی مثل خانه ای متروک در حاشیه ی جنگل  عبور نسیمی از لابلای علف ها میتواند از ترس دیوانه ات کند .  وقتی تنهایی به همه چیز و همه کس پناه میبری  پخش میشوی در کوچه وخیابان به جاهایی میروی که نباید بروی به آدم هایی سلام میکنی که نباید...    محبوب من  !  بیا دست مرا بگیر و مرا بیرون بکش ! از کافه های دود و نیشخند از گلوی شبها از گل و لای روزها من پراکنده شده ام بیا مرا جمع کن از کوچه وخیابان بیا مرا جمع کن از دیگران ! تنهایی درنگ در سنگ است حرف زدن از یاد آدم میرود  تنهایی درست مثل پیری ست  خمیدن تک درخت است تنهایی تجسم راه های مسدود است بیچارگی روباه است در یک قدمی مرگ و ترن .  محبوب من !  من تنهایم بی تو هیچ کاری نمیتوانم بکنم  دیگر شعر هم نمی توانم بنویسم و این تنهایی تلخ است تلخ مثل نگاه نوازنده ای که با دست های بریده به پیانو مینگرد  . 
3 دیدگاه  •   •   •  1392/12/25 - 21:41
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

بگو دیروز چی شد؟؟؟
دیروز تو اتویوس یه پسر بچه ی خیلی ناز که حدودا 3 ساله بود گریه میکرد و تانکر تانکر اشک میریخت در حدی که درو پنجره اتوبوس به التماس افتاده بود ..به مامانش میگف چرا واسم شکلات نخ[!] ؟؟؟چ جیغای رنگیم که نمیزد ....خلاصه کاسه صبر مامانیش لبریز شد و با عصبانیت گفت آمپول میزنما (خودتون دیگه قیافه مامانه رو تو اون لحظه تصور کنید) حالا اینجارو داشته باش بچه پررو پرو شلوارشو کشید پایین بیا بزن... من و اژ آمپول میتلشونی؟؟
من و میگی هنوز تو شوکم م م م خدایی قفل کردم...
اینا عایا بچن یا غول چراغ جادو .....

دیدگاه  •   •   •  1392/10/23 - 17:41
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/10/21 - 11:24
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/10/16 - 18:22
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ